قبله گاه
طنز با طنز
فرجام کار مارا بنما به ما خدایا گفتی که جای عاشق پیش تو جایگاهی ست قلب پر از محبت جای تو چون نگاری ست این بندگان به جز تو ماوا و کس ندارند واقف تویی و آگاه از سر لایزالی مجموع ما که عاجز پیش تو سجده کردیم آگه به ذات قدست وان قدرت نهانیم ای غافر الذنوب و ای مهربان ترین مهر مجموع ما گنهکار ،بخشا به لطف آن مهر یا رب نظر به زشتی یا عذر ما مینداز ما را به فضل خود بخش در آتشت نینداز ما را خطا زیادست بحر محبتت بیش عجز وتباهی از ما تایید و خوبیت بیش لیلا شدیم و عذرا شیدا شدیم وشیدا فرجام کار ما را بنما به ما خدایا دلهای روشنی ده بینایی دوچشمی لبهای پر ز ذکری جود پر از ثنایی دانا تویی و منان سبحان تویی و سلطان فرجام کار ما را بنما به ما خدا یا سلام ای مادر ای عزیز ترینم...نمیدونم چرا هیچ وقت نمی تونم از صمیم قلب به تو بگم دوستت دارم خیلی دوستت دارم اما هیچ وقت نمی تونم دستت رو ببوسم،می خوام فریاد بزنم و احساسم رو بهت بگم...اما چرا نمی تونم؟ شاید بزرگترین مشکل ما همین بیان حس دوست داشتن باشه،همه می دونیم که مامان ها مون یا فرقی نمی کنه بابا !چقدر دوست داشتنی اند...مگه نه؟! اما خودمونیما کدوم از ما تاحالا تونستیم به واقع این دوست داشتن رو ابراز بدیم؟ یه کم فکر کنید!!!تا حالا تونستیم برای شادیه دل این عزیزترین ها کاری کنیم که شایستشون باشه؟ کاغذهایی برداریم...نه،یه کاغذم کافیه فکر کنم زیادم بیاد...یه کاغذ برداریم،و با شماره مشخص کنیم که تاحالا چه کارایی برای تشکر از اونها انجام دادیم؟ یقین دارم یکی از زیباترین آزمون های عمرمون باشه... امیدوارم که تعدادشماره های همه ی ما خیلی زیاد باشه...ولی متأسفانه میبینید که حتی نمی تونیم به عدد ۱ برسیم چون:هرگز نمیشه ازشون تشکر کرد... من که میگم هرگز...اما اگه تونستیم که حتی ۱ بار اونجوری که اونها راستی راستی دوست دارندو از ما راضی شده باشند از اونها تشکر کنیم اونوقته که ما بردیم برنده یا بازنده فرقی نداره...عمر تنها فرشته ی خدا روی زمین زیاد باشه... نگذاریم روزی برسه که حسرت ۱بوسه از او اشک رو تو چشمامون حلقه کنه. به او بگوییم....نه،به او ثابت کنیم دوستش داریم وزیر پاسخ داد ((اعلیحضرتا!من نهایت تلاشم را خواهم کرد. اما ممکن است بگویید این حلقه چه خاصیتی دارد؟)) پادشاه جواب داد:((آن حلقه قدرتی جادویی دارد. اگر خوشحال باشی و در آن بنگری غمگین می شوی و اگر اندوهگین باشی و به آن بنگری شاد می شوی.!)) وزیر برای جستجوی حلقه به راه افتاد.روز ها ،هفته ها و ماه ها گذشت. اما او هنوز حلقه ی جادویی را نیافته بود. صبح روز جشن رسید.وزیر که دیگه از جستجو نا امید شده بود کنار خیابان با پیله وری روبرو شد که تعداد کمی جواهرات بدلی را روی یک حصیر کهنه پهن کرده بود و می فروخت. پرسید:((آیا شما چیزی در مورد حلقه ی جادویی که شادی را به غم وغم را به شادی تبدیل می کند شنیده اید؟)) در مقابل چشم های متعجب وزیر ،پیله ور یک حلقه ی ساده را که روی آن کلماتی حک شده بود بیرون کشید و مشتاقانه پرسید:((آیا آنچه در جستجویش هستید این نیست؟)) وزیر با دقت کلمات را خواند و زود متوجه شد آنچه را که در جستجویش بوده است را یافته است. او مشتی سکه به پیله ور داد و با شادی و شعف بسیار به قصر بازگشت. جشن داشت شروع می شد.پادشاه بسیار سرخوش وشادمان بود.اما هنگامی که حلقه را دید و کلمات حک شده بر روی آن را خواند ، اندوهگین شد. سپس برای مدتی به فکر فرو رقت.آنگاه دوباره کلمات را خواند و این بار اندوهش زائل شد.با صدای بلند خندید و از وزیر به خاطر آنکه کارش را به درستی انجام داده بود،قدر دانی کرد. شما فکر می کنید آن کلماتی که چنین نیروی جادویی داشتند چه بو دند؟ آن کلمات بسیار ساده بودند.روی حلقه نوشته شده بود:((این نیز بگذرد.)) حیف است که پیکان تو بیرون رود از دل >><< حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام >><< پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست >><< تا کو چه های ساکت مهتاب می برد هر شب چه عاشقانه مرا رد پای تو وزن شکست ، قافیه سرد ، عاشقی کودک شبی که گمشده این کوچه را شناخت برخورد به تولد یک مرد : عاشقی مردی که از تمام جهان جلب میشود با اتهام قابل پیگرد : عاشقی با آنکه آبشار بلند ستاره را تا آسمان چشم من آورد عاشقی اما کمی نمانده پشیمان شوم که کاش هرگز مرا بزرگ نمی کرد عاشقی حلقه، حلقه سور است هزار هزار مردن است سوزانده شدن و طنّاز این سور بپاخيز و بنگر پروردگار رضايت به ذبح نه! بر شال هاشان خنجرهاي آويخته اي ست در اين ميان و گوش زمان چه خوش خیال! جام مرگ آمد به دستم جام مي هرگز نديدم مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد و هرگز عاشقان روي جانان جمله بي نام و نشانند كاروان ِعشق رويش صف به صف در انتظارند مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند گفت: بيا مثل بچه گي هامون دعا كنيم "خدايا دوسِت داريم برگشتم بهش گفتم: امشب اين دعات، بد جوري دلم ُلرزوند...! دیدم چشماش پر از اشکه... ! اسیر رویا ها میشم دوباره باز تنها میشم به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری چرا میری تنهام میذاری اگه فراموشم کنی ترک اغوشم کنی پرنده دریا میشم تو چنگ موج رها میشم به دل میگم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه میرم به سوی اون دیاری که توش من و تنها نذاری اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که باز من و مبتلا کنه به دل میگم کاریش نباشه بذاره درد تو دوا شه بره توی تموم جونم که باز برات اواز بخونم اگه بازم دلت میخواد یار یکدیگر باشیم مثل ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم باید دلت رنگی بگیره دوباره اهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش من و تنها نذاری اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا باقیه جوونی بیا تا پوست و استخونت نذار دلم تنها بمونه بذار شبم رنگی بگیره دوباره اهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش من و تنها نذاری که نامی خوشتر از اینت ندانم. وگر هر لحظه نامی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم. تو زهری، زهر گرم سینه سوزی ، تو شیرینی که شور هستی از توست. شراب جام خورشیدی، که جان را نشاط از تو ،غم از تو ، مستی از توست. به آسانی، مرا از من ربودی درون کوره غم آزمودی دلت آخر به سرگردانی ام سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند:_(( دل از عشق برگیر! که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !)) ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که او زهر است، اما... نوشداروست! چه غم دارم که این زهر تب آلود، تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه درد، غمی شیرین دلم را می نوازد. اگر مرگم به نامردی نگیرد مرا مهر تو در دل جاودانی ست. وگر عمرم به ناکامی سر آید ؛ تو را دارم که ،مرگم زندگانی ست. هیچگاه نفهمیدی که این دل دیوانه تنها تو را می خواهد. هیچگاه به چشمان خیسم نگاه نکردی که قطره های اشک را درون آن ببینی وبفهمی چقدر این انتظار برای به تو رسیدن برایم سخت است میگفتم لحظه ای به چشمانم خیره شو، اما تو می گفتی نمی توانم هیچگاه عشق مرا باور نداشتی ونمی دانستی که من از همه عاشق ترم وبیشترازهمه دوستت دارم. کاش می دانستی که این دل دیوانه تنها تورا دارد کاش لحظه ای مرا باور داشتی ولحظه ای به درد این دل گوش می کردی نمی دانی درون این دل بی طا قتم چه می گذرد . نمی فهمی که از تو چه می خواهد نمی بینی که چقدر شب وروز دل تنگ توست. وای کاش از دلم می پرسیدی چقدر تو را دوست دارد ای کاش درون این چشمهای خسته ام قطره های اشک رامی دیدی این دل عاشقم می گوید هیچگاه رهایش نکن وتنها تو را می خواهد، هیچگاه مرا درک نکردی حتی لحظه ای درد های قلبم راگوش نکردی وهمیشه آنها را به حال خودش رها کردی. هیچگاه از من نپرسیدی چقدر تو را دوست دارم. ای کاش مرا باور میکردی، قطره های اشک را ازگونه هایم پاک می کردی، مراآرام می کردی. هیچگاه نفهمیدی ونخواستی بفهمی چقدر دوستت دارم هیچکاه چرا،چرا باید من عاشق تو می شدم چراعاشق تو می شدم که اینگونه بسوزم 



عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد
عاشق که بودی
دستِ کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل آدم را پاره نمی کرد
مهم نیست
من که برای معامله نیامده ام
اصل مهم این است
که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند
وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
و ديگران می خوانند
و عده ای می گويند
آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست
بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند
يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم
و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم
و چه ساده می شکنيم
همه چيز را

بر گِرد پیرشان، حلقه زده اند!
و كلام اين حلقه، قوّت بال است
و اوج پرواز
و دگر بار زنده شدن
و خاكستر بر باد دادن
و باز ايستادن
مه پاره ايست
سيزده ساله
عارف به عمر نوح
از تبار آل ريحان
با منطقي شيرين تر از هر انگبين!
عهد عتيق ات
به آخر رسيد آخر!
چگونه
دستار از وعده ات انداخته
امانت طلب مي كند!
ارباً اربا طلب مي كند!
سوگندِ سلم و حرب است در ياوري او
كه قطره قطره
خون چكان اوست
زمين چه صبور است... !
قصّه ام آخر شد و اين غصّه را آخر نيامد
سالها بر من گذشت و لطفي از دلبر نيامد
آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد
نامداران را هواي او دمي بر سر نيامد
با كه گويم آخر آن معشوق جان پرور نيامد
جاهلان را اين چنين عاشق كشي باور نيامد
دوسِمون داشته باش
بیشتر از هميشه
نذار شيطنت هامون جلو خوبي هاي تو رو بگيره
تو خوبي خدا"

:::ادامه مطلب:::
















