تبليغاتX

FreeCod Fall Hafez

قبله گاه

قبله گاه

طنز با طنز

باغ سبز عشق کو بی منتهاست                                      جز غم و شادی در او بس میوه هاست

 

 

بیای ادامه ی مطلب


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
شیدا شدیم شیدا عذرا شدیم و لیلا

فرجام  کار  مارا بنما  به   ما   خدایا

گفتی که جای عاشق پیش تو جایگاهی ست

قلب پر از محبت جای تو چون نگاری ست

این بندگان به جز تو ماوا و کس ندارند

واقف تویی و آگاه از  سر  لایزالی

مجموع ما که عاجز پیش تو سجده کردیم

آگه به ذات قدست وان قدرت نهانیم

ای غافر الذنوب و ای مهربان ترین مهر

مجموع ما گنهکار ،بخشا به لطف آن مهر

یا رب نظر به زشتی یا عذر ما مینداز

ما را به فضل خود بخش در آتشت نینداز

ما را خطا زیادست بحر محبتت بیش

عجز وتباهی از ما تایید و خوبیت بیش

لیلا شدیم و عذرا شیدا شدیم وشیدا

فرجام کار ما را بنما به ما خدایا

دلهای روشنی ده بینایی دوچشمی

لبهای پر ز ذکری جود پر از ثنایی

دانا تویی و منان سبحان تویی و سلطان

فرجام کار ما را بنما به ما خدا یا

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
سلام برفرشته ای که از درگاه خداوند بر روی زمین فرستاده شد

سلام ای مادر ای عزیز ترینم...نمیدونم چرا هیچ وقت نمی تونم از صمیم قلب به تو بگم دوستت دارم

خیلی دوستت دارم اما هیچ وقت نمی تونم دستت رو ببوسم،می خوام فریاد بزنم و احساسم رو بهت بگم...اما چرا نمی تونم؟

شاید بزرگترین مشکل ما همین بیان حس دوست داشتن باشه،همه می دونیم که مامان ها مون یا فرقی نمی کنه بابا !چقدر دوست داشتنی اند...مگه نه؟!

اما خودمونیما کدوم از ما تاحالا تونستیم به واقع این دوست داشتن رو ابراز بدیم؟

یه کم فکر کنید!!!تا حالا تونستیم برای شادیه دل این عزیزترین ها کاری کنیم که شایستشون باشه؟

کاغذهایی برداریم...نه،یه کاغذم کافیه فکر کنم زیادم بیاد...یه کاغذ برداریم،و با شماره مشخص کنیم که تاحالا چه کارایی برای تشکر از اونها انجام دادیم؟

یقین دارم یکی از زیباترین آزمون های عمرمون باشه...

امیدوارم که تعدادشماره های همه ی ما خیلی زیاد باشه...ولی متأسفانه میبینید که حتی نمی تونیم به عدد ۱ برسیم

چون:هرگز نمیشه ازشون تشکر کرد...

من که میگم هرگز...اما اگه تونستیم که حتی ۱ بار اونجوری که اونها راستی راستی دوست دارندو از ما راضی شده باشند از اونها تشکر کنیم اونوقته که ما بردیم

برنده یا بازنده فرقی نداره...عمر تنها فرشته ی خدا روی زمین زیاد باشه...

نگذاریم روزی برسه که حسرت ۱بوسه از او اشک رو تو چشمامون حلقه کنه.

به او بگوییم....نه،به او ثابت کنیم دوستش داریم

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
یکی بود، یکی نبود.زیر گنبد کبود روی این زمین سبز زیر آسمون پیر،قصری بود و پادشاهی.یه روز پادشاه قصه ی ما وزیرش رو امر کرد که :((حلقه ی مخصوصی وجود دارد که من دوست دارم در جشن بزرگی که شش ماه دیگر برگزار می شود در دست کنم.از تو می خواهم که ان را بیابی و برای من بیاوری)).

وزیر پاسخ داد ((اعلیحضرتا!من نهایت تلاشم را خواهم کرد. اما ممکن است بگویید این حلقه چه خاصیتی دارد؟))

پادشاه جواب داد:((آن حلقه قدرتی جادویی دارد. اگر خوشحال باشی و در آن بنگری غمگین می شوی و اگر اندوهگین باشی و به آن بنگری شاد می شوی.!))

وزیر برای جستجوی حلقه به راه افتاد.روز ها ،هفته ها و ماه ها گذشت. اما او هنوز حلقه ی جادویی را نیافته بود.

صبح روز جشن رسید.وزیر که دیگه از جستجو نا امید شده بود کنار خیابان با پیله وری  روبرو شد که تعداد کمی جواهرات بدلی را روی یک حصیر کهنه پهن کرده بود و می فروخت.

پرسید:((آیا شما چیزی در مورد حلقه ی جادویی که شادی را به غم وغم را به شادی تبدیل می کند شنیده اید؟))

در مقابل چشم های متعجب وزیر ،پیله ور یک حلقه ی ساده را که روی آن کلماتی حک شده بود بیرون کشید و مشتاقانه پرسید:((آیا آنچه در جستجویش هستید این نیست؟))

وزیر با دقت کلمات را خواند و زود متوجه شد آنچه را که در جستجویش بوده است را یافته است.

او مشتی سکه به پیله ور داد و با شادی و شعف بسیار به قصر بازگشت.

جشن داشت شروع می شد.پادشاه بسیار سرخوش وشادمان بود.اما هنگامی که حلقه را دید و کلمات حک شده بر روی آن را خواند ، اندوهگین شد.

سپس برای مدتی به فکر فرو رقت.آنگاه دوباره کلمات را خواند و این بار اندوهش زائل شد.با صدای بلند خندید و از وزیر به خاطر آنکه کارش را به درستی انجام داده بود،قدر دانی کرد.

شما فکر می کنید آن کلماتی که چنین نیروی جادویی داشتند چه بو دند؟

آن کلمات بسیار ساده بودند.روی حلقه نوشته شده بود:((این نیز بگذرد.))

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
تومقصر نبودی

 
عاشقی یاد گرفتنی نیست


هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد


عاشق که بودی

 
دستِ کم


تشری که با نگاهت می زدی

 
دل آدم را پاره نمی کرد


مهم نیست


من که برای معامله نیامده ام


اصل مهم این است


که هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند


وتو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای


نوشتن

 
فقط بهانه ای است که با تو باشم


اگر چه

 
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
در قتل من ای مه بکِش آهسته کمان را

حیف است که پیکان تو بیرون رود از دل

>><<

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن

>><<

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

>><<

تا کو چه های ساکت مهتاب می برد

هر شب چه عاشقانه مرا رد پای تو

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
دلمان خوش است که می نويسيم


و ديگران می خوانند


و عده ای می گويند

 
آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند


و بعضی می خندند


دلمان خوش است

 
به لذت های کوتاه


به دروغ هايی که از راست

 
بودن قشنگ ترند


به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند


يا کسی عاشقمان شود


با شاخه گلی دل می بنديم

 
و با جمله ای دل می کنيم


دلمان خوش می شود

 
به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی

 
و وقتی چيزی مطابق میل ما نبود


چقدر راحت لگد می زنيم

 
و چه ساده می شکنيم


همه چيز را

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
یک درس تازه بود : غزل ، درد ، عاشقی

وزن شکست ، قافیه سرد ، عاشقی

کودک شبی که گمشده این کوچه را شناخت

برخورد به تولد یک مرد : عاشقی

مردی که از تمام جهان جلب میشود

با اتهام قابل پیگرد : عاشقی

با آنکه آبشار بلند ستاره را

تا آسمان چشم من آورد عاشقی

اما کمی نمانده پشیمان شوم که کاش

هرگز مرا بزرگ نمی کرد عاشقی

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
سالكان راستين
                  بر گِرد پیرشان، حلقه زده اند!

حلقه،‌ حلقه سور است
و كلام اين حلقه، قوّت بال است
                                      و اوج پرواز

هزار هزار مردن است
                       و دگر بار زنده شدن

سوزانده شدن
               و خاكستر بر باد دادن
                                      و باز ايستادن

و طنّاز این سور
             مه پاره ايست
                        سيزده ساله
                                  عارف به عمر نوح
                                                 از تبار آل ريحان
                                                            با منطقي شيرين تر از هر انگبين!

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
اي شيخ!
       عهد عتيق ات
                 به آخر رسيد آخر!

بپاخيز و بنگر
                چگونه

پروردگار
     دستار از وعده ات انداخته
                               امانت طلب مي كند!

رضايت به ذبح نه!
               ارباً اربا طلب مي كند!

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
بر لبان اين سبزپوشان
                     سوگندِ سلم و حرب است در ياوري او

بر شال هاشان خنجرهاي آويخته اي ست
                                                كه قطره قطره
                                                          خون چكان اوست

در اين ميان
          زمين چه صبور است... !

و گوش زمان چه خوش خیال!

نوشته شده در 86/11/06ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
عمر را پايان رسيد و يارم از در در نيامد
قصّه ام آخر شد و اين غصّه را آخر نيامد

جام مرگ آمد به دستم جام مي هرگز نديدم
سالها بر من گذشت و لطفي از دلبر نيامد

مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد و هرگز
آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد

عاشقان روي جانان جمله بي نام و نشانند
نامداران را هواي او دمي بر سر نيامد

كاروان ِعشق رويش صف به صف در انتظارند
با كه گويم آخر آن معشوق جان پرور نيامد

مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند
جاهلان را اين چنين عاشق كشي باور نيامد

نوشته شده در 86/11/06ساعت 2:59 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
 

گفت: بيا مثل بچه گي هامون دعا كنيم

"خدايا دوسِت داريم
دوسِمون داشته باش
بیشتر از هميشه
نذار شيطنت هامون جلو خوبي هاي تو رو بگيره
تو خوبي خدا"

برگشتم بهش گفتم: امشب اين دعات، بد جوري دلم ُ‌لرزوند...! دیدم چشماش پر از اشکه... !

نوشته شده در 86/11/06ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
اگه یه روز بری سفر                                بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویا ها میشم                             دوباره باز تنها میشم

به شب میگم پیشم بمونه                     به باد میگم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری                                   چرا میری تنهام میذاری

اگه فراموشم کنی                                   ترک اغوشم کنی

پرنده دریا میشم                                    تو چنگ موج رها میشم

به دل میگم خاموش بمونه                   میرم که هر کسی بدونه

میرم به سوی اون دیاری                     که توش من و تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه

                                           دوباره باز غمت بیاد که باز من و مبتلا کنه

به دل میگم کاریش نباشه                  بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم                                که باز برات اواز بخونم

اگه بازم دلت میخواد یار یکدیگر باشیم

                             مثل ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم

باید دلت رنگی بگیره                           دوباره اهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری                           که توش من و تنها نذاری

اگه میخوای پیشم بمونی                     بیا تا باقیه جوونی

بیا تا پوست و استخونت                        نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره                           دوباره اهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری                        که توش من و تنها نذاری 

نوشته شده در 86/11/06ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
اگه میخوای کسی ازت خوشش بیاد باید.....

 


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در 86/11/06ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اینت ندانم.

وگر هر لحظه نامی تازه گیری

به غیر از زهر شیرینت نخوانم.

 

تو زهری، زهر گرم سینه سوزی ،

تو شیرینی که شور هستی از توست.

شراب جام خورشیدی، که جان را

نشاط از تو ،غم از تو ، مستی از توست.

 

به آسانی، مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانی ام سوخت

نگاهم را به زیبایی گشودی

 

بسی گفتند:_(( دل از عشق برگیر!

که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !))

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است، اما... نوشداروست!

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود،

تنم را در جدایی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد،

غمی شیرین دلم را می نوازد.

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد

مرا مهر تو در دل جاودانی ست.

وگر عمرم به ناکامی سر آید ؛

تو را دارم که ،مرگم زندگانی ست.

نوشته شده در 86/11/06ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
هیچگاه از دلم نپرسیدی چقدر تو را دوست دارد.

هیچگاه نفهمیدی که این دل دیوانه تنها تو را می خواهد.

هیچگاه به چشمان خیسم نگاه نکردی

که قطره های اشک را درون آن ببینی وبفهمی

 چقدر این انتظار برای به تو رسیدن برایم سخت است

میگفتم لحظه ای به چشمانم خیره شو،

اما تو می گفتی نمی توانم

هیچگاه عشق مرا باور نداشتی

 ونمی دانستی که من از همه عاشق ترم وبیشترازهمه دوستت دارم.

کاش می دانستی که این دل دیوانه تنها تورا دارد

کاش لحظه ای مرا باور داشتی

ولحظه ای به درد این دل گوش می کردی

نمی دانی درون این دل بی طا قتم چه می گذرد .

نمی فهمی که از تو چه می خواهد

نمی بینی که چقدر شب وروز دل تنگ توست.

وای کاش از دلم می پرسیدی چقدر تو را دوست دارد

ای کاش درون این چشمهای خسته ام قطره های اشک رامی دیدی

این دل عاشقم می گوید هیچگاه رهایش نکن

 وتنها تو را می خواهد،

هیچگاه مرا درک نکردی حتی لحظه ای درد های قلبم راگوش نکردی

 وهمیشه آنها را به حال خودش رها کردی.

هیچگاه از من نپرسیدی چقدر تو را دوست دارم.

ای کاش مرا باور میکردی،

قطره های اشک را ازگونه هایم پاک می کردی،

مراآرام می کردی.

هیچگاه نفهمیدی ونخواستی بفهمی چقدر دوستت دارم

هیچکاه

چرا،چرا

باید من عاشق تو می شدم

 چراعاشق تو می شدم که اینگونه بسوزم

نوشته شده در 86/11/06ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم تو همون اميد بودني که به اميد تو هنوز نمردم من همون خيلي ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم تو همون معشوق نابي که روز و شب اسمتو ميخونم من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم تو هموني که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم من همون درياي دردم که ميخوام دورت بگردم تو هموني که اگه بخندي منم با خنده هات ميخندم من همون عاشق ترينم که اگه بخواي واست ميميرم تو همون فرشته نجاتي که يه روز مياي و نميذاري من بميرم من همون بدون ماهم که حتي ستاره هم ندارم تو همون ماه و ستاره اي که با تو ديگه هيچي کم ندارم
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
تو مير وي و من فقط نگاهت ميكنم تعجب نكن كه چرا گريه نميكنم بي تو يك عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين لحظه باقي است
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
غلامرضا تختی در روز پنجم شهريور ماه ۱۳٠۹در خانواده‌ای متوسط و مذهبی در محله‌ خانی آباد تهران به دنيا آمد. "رجب خان" - پدر تختی - غير از وی دو پسر و دو دختر ديگر نيز داشت كه همه‌ آنها از غلامرضا بزرگتر بودند. "حاج قلی"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده‌ خوار و بار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعريف مي‌كنند كه حاج قلی در دكانش بر روی تخت بلندی مي‌نشست و به همين سبب در ميان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت يافته بود. همين نام بعدها به خانواده‌های رجب خان منتقل شد و به "نام خانوادگی" تبديل شد. رجب خان با پولی كه از ماترك پدرش به دست آورده بود، در محل سابق انبار راه‌آهن زمينی خريده و يك يخچال طبيعی احداث كرده بود و از همين راه، مخارج زندگی خانواده‌ پرجمعيت خود را تأمين مي‌كرد. نخستين واقعه‌ای كه در كودكی غلامرضا روی داد و ضربه‌ای بزرگ و فراموش نشدنی بر روح او وارد كرد، آن بود كه مرحوم پدرش برای تأمين معاش خانواده‌ ناچار شد خانه‌ مسكونی خود را گرو بگذارد. تختی سالها بعد در آخرين مصاحبه‌ خود با يادآوری اين ماجرای تلخ مي‌گويد: "يك روز طلبكاران به خانه‌ ما آمدند و اثاثيه‌ خانه و ساكنينش را به كوچه ريختند، ما مجبور شديم كه دو شب را توی كوچه بخوابيم. شب سوم اثاثيه را برديم به خانه‌ همسايه‌ها و دو اتاق اجاره كرديم. چندی بعد روزگار، عرصه را بيشتر بر پدرم تنگ كرد تا اين كه مجبور شد يخچال طبيعي‌اش را نيز بفروشد. اين حوادث تأثير فراوانی در روحيه‌ پدرم گذاشت و باعث اختلال روحی او در سالهای آخر عمر شد." در چنان شرايطی، غلامرضا تنها ۹سال به تحصيل پرداخت. وی خود می‌گويد: "مدت ۹سال در دبستان و دبيرستان منوچهری كه در همان خانی آباد قرار داشت، درس خواندم، ولی تنها خاطره‌ای كه از دوران تحصيل به ياد دارم، اين است كه هيچوقت شاگرد اول نشدم، اما زندگی در ميان مردم و برای مردم درسهايی به من آموخت كه فكر مي‌كنم هرگز نمی توانستم در معتبرترين دانشگاهها كسب كنم. زندگی همچنين به من آموخت كه مردم را دوست بدارم و تا آنجا كه در حد توانايی من است، به آنان كمك كنم. حال، اين كمك از چه طريقی و از چه راهی باشد، مهم نيست. هر كس به قدر تواناييش ..." غلامرضا، ورزش را از نوجوانی آغاز كرد. ورزش ابتدا برای او نوعی تفنن و سرگرمی بود. در همان اوان، خيال قهرمان شدن، مدتی او را به وسوسه انداخت اما از همان نوجوانی كه تازه به فكر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت كه ورزش برای تندرستی و سلامت جان و تن هر دو لازم است. شادروان تختی در مصاحبه‌ای با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجوانی‌اش می‌گويد: "با آن كه علاقه‌ی فراوانی به ورزش داشتم، مجبور بودم كه در جستجوی كاری برآيم. زندگی، نان و آب، لازم داشت. برای مدتی به خوزستان رفتم و در ازای روزی هفت يا هشت تومان، كار كردم. دنيا در حال جنگ (جنگ جهانی دوم) بود، زندگی به سختی می‌گذشت." آشنايی حقيقی تختی با ورزش و كشتی در باشگاه "پولاد" آغاز شد. وی كه پيش از اين گودها و زورخانه‌های فراوانی ديده بود و شيفته‌ تواضع و افتادگی پهلوانانی كشتی و ورزشی باستانی شده بود، برای نخستين بار در سال هزار و سيصد و سی و نُه به باشگاه پولاد (واقع در خيابان شاهپور سابق) رفت و به دليل علاقه و استعداد وافری كه نسبت به كشتی نشان داد مورد توجه مرحوم "حسين رضی زاده" مدير آن باشگاه قرار گرفت. تختی، خود می گويد: "رضی خان آدم خوبی بود، اگر كسی را نشان مي‌كرد و می‌ديد كه استعداد كشتی دارد، دست از سرش بر نمی‌داشت. در گرمای تابستان لخت می‌شديم و هر روز از ساعت دو بعد از ظهر تا چندين ساعت كشتی می‌گرفتيم، از دوش آب گرم و حمام خبری نبود. كشتی گيران برای وزن كم كردن، به خزينه می‌رفتند تشكهای كشتی را با پنبه پر می‌كردند، اما خاك و خاشاك آن، بيش از پنبه بود." تختی كه پس از بازگشت از خوزستان (مسجد سليمان) روانه‌ خدمت سربازی شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصتها و توجهات فراهم شده، به ‌ويژه تشويق و حمايت دبير وقت فدراسيون كشتی كه در دژبان ارتش فعاليت داشت، تمرينات كشتی خود را بار ديگر آغاز كرد. تختی خود در اين باره می‌گويد: "وقتی در سال ۱۳۲۸در مسابقه‌ بزرگ ورزشی (كاپ فرانسه) شركت كردم، در همان اولين دوره ضربه فنی شدم. اما تمرينهای جدی و سختی كه در پيش گرفتم، مرا ياری كرد تا حقيقت مبارزه را درك كنم؛ اگر چه شور پيروزی در سر داشتم، اما كار و كوشش را سرآغاز پيروزی می‌دانستم." به اين ترتيب تختی با تمرين و پشتكار مثال زدنی رفته رفته خود را از ميان بازنده‌ها بيرون كشيد و سرانجام در سال هزار و سيصد و سی در وزن هفتاد و نه کيلوگرم به عضويت تيم ملی درآمد. وی در نخستين دوره‌ مسابقه‌های كشتی آزاد قهرمانی جهان (هلسينكي، ۱۹۵۱) با وجود آن كه هنوز ۲۱سال داشت، نايب قهرمان جهان شد. درخشش خيره‌ كننده‌ی تختی در رقابتهای كشتی هلسينكی كه در نخستين حضور او در مسابقه‌های قهرمانی جهان و در فاصله‌ كمتر از دو سال از ورودش به ميادين ورزشی داخلی اتفاق افتاد، بيش از هرچيز نمايانگر ايمان و تلاش و اراده‌ كم نظير تختی و همچنين استعداد و مهارت فوق‌ العاده‌ او در زمينه‌ كشتی بود. گفتنی است در اولين دوره مسابقات قهرمانی كشتی آزاد جهان كه از لحاظ تاريخی ميدان معتبر و تعيين كننده‌ای برای كشتی ايران و جهان بود، تيم ملی كشتی آزاد ايران با تركيب كامل و در هر هشت وزن آن زمان حضور پيدا كرد و با كسب دو نشان نقره (محمود ملاقاسمی و غلامرضا تختی) و دو نشان برنز (عبدالله مجتبوی و مهدی يعقوبی) در نتيجه‌ ای درخشان و غير قابل تصور پس از تيمهای ملی تركيه و سوئد عنوان سوم جهان را به دست آورد. مسابقات سال ۱۹۵۱هلسينكی (فنلاند) برای تختی آغاز راهی بود كه طی ۱۵سال آينده با كسب دهها پيروزی و فتح سكوهای متعدد قهرمانی در بزرگترين ميادين بين‌المللی كشتی ادامه يافت. شادروان غلامرضا تختی در سال ۱۳۳۱(۱۹۵۲) در نخستين حضور خود در رقابتهای المپيك با كسب شش پيروزی و قبول يك شكست در برابر "ديويد جيما كوريدزه" از شوروی صاحب نشان نقره شد. وی در اين مسابقه‌ها توانست حيدر ظفر ترك را كه سال پيش با غلبه بر تختی قهرمان جهان شده بود را شكست دهد. تختی در دومين دوره‌ مسابقات جهانی كه در خرداد ماه هزار و سيصد و سی و سه (1954) که در توکيو برگزار شد، در وزن هفتم (هفتاد و هشت کيلو) به رقابت پرداخت كه با وجود پيروزيهای درخشان و شايستگی فراوانی كه از خود بروز داد با قبول يك شكست غير منتظره در برابر "وايكينگ پالم" سوئدی از راهيابی به فينال بازماند و در نهايت عنوان چهارمی اين وزن را به دست آورد. تختی شش ماه بعد در يك ديدار دوستانه در سوئد، «پالم» را با ضربه‌ فنی شكست داد و باخت غافلگيرانه توكيو را به خوبی جبران كرد. شادروان تختی همچنين در سال ۱۹۵۵ در جشنواره‌ بين‌المللی ورشو موفق به كسب نشان نقره شد. اما سومين دوره‌ مسابقه‌های قهرمانی جهان (استانبول، ۱۹۵۷) تجربه‌ تلخی برای مرحوم تختی بود. وی كه در اين دوره از رقابتها، برای اولين و آخرين بار در وزن فوق سنگين آن زمان (۸۷+ كيلوگرم) كشتی می‌گرفت، به دليل وزن بسيار كمتر نسبت به رقيبان با دو باخت حذف شد. پهلوان ايران با وجود حذف شدن در استانبول آبرومندانه كشتی گرفت و نتايجی كه به دست آورد با توجه به آن كه با وزن ۹۲كيلوگرم به مصاف كشتی گيران فوق سنگين رفته بود، در مجموع غير قابل قبول نبود. به عنوان نمونه «ديتريش» آلمان و «ايوان ويخريستيوك» روس، حريفان اصلی تختی در اين رقابتها صد و ده كيلوگرم وزن داشتند و علاوه بر آن در وزن خود نيز از تجربه‌ خوبی برخوردار بودند. در بازيهای المپيك ملبورن (استراليا) كه در آذرماه ۱۳۳۵(۱۹۵۶) برگزار شد تختی يك بار ديگر در وزن هفتم (۸۷ كيلوگرم) به مصاف رقبايی از شوروی، آمريكا، ژاپن آفريقای جنوبی، كانادا و استراليا رفت و با شكست تمامی حريفان اولين نشان طلای خود را به گردن آويخت. اين برای نخستين بار بود كه دو قهرمان از آمريكا و شوروی در يك سكوی معتبر جهانی پايين تر از حريف ايرانی قرار می‌گرفتند. جهان پهلوان تختی در اسفند ماه همان سال با غلبه به مرحوم حسين نوری به مقام پهلوانی ايران دست يافت و صاحب بازوبند شد و در سالهای سی و شش و سی و هفت نيز اين عنوان را تکرار کرد. جهان پهلوان تختی در سال ۱۹۵۸در بازیهای آسيايی توكيو و مسابقات قهرمانی جهان در صوفيه به ترتيب نشانهای طلا و نقره‌ اين رقابتها را به گردن آويخت و در مهر ماه سال سی و هشت (هزار و نهصد و پنجاه و نه) در چهارمين دوره‌ مسابقات كشتی آزاد قهرمانی جهان كه در تهران برگزار شد سومين عنوان قهرمانی جهان خود را كسب كرد. "بوريس كولايف" از شوروی تنها كشتی گيری بود كه با امتياز به تختی باخت و در ۵ كشتی ديگر رقبای مجارستانی، لهستانی، فرانسوی، بلغار و ترك تختی با ضربه‌ فنی مغلوب پهلوان ايران شدند. تيم ملی كشتی آزاد ايران كه در رقابتهای تهران با اكتفا به دو مدال طلای غلامرضا تختی و امامعلی حبيبی با وجود برخوردی از امتياز ميزبانی در حفظ عنوان سومی سالهای قبل نيز ناموفق بود در هفدمين دوره‌ی بازيهای المپيك (ايتاليا، هزار و نهصد و شصت) تا مكان پنجم رده بندی سقوط كرد. تختی كاپيتان تيم ملی و پر تجربه ‌ترين كشتی‌گير ايران كه در اين رقابتها در وزن هفتم به ميدان رفته بود، پس از پيروزی در پنج ديدار با در مسابقه‌ نهايی با قبول شكست در برابر "عصمت آتلی" از تركيه به گردن آويز نقره دست يافت. مسابقه‌های قهرمانی جهان در يوكوهامای ژاپن ميدانی فراموش نشدنی برای كشتی ايران بود. تيم ملی كشتی آزاد كشورمان پس از حضور در ۸دوره مسابقات المپيك و جام جهانی در رقابتهای جهانی ۱۹۵۹ژاپن، پر افتخار‌ترين حضور خود در تاريخ كشتی را رقم زد و با دريافت پنج نشان طلا، يك نشان نقره، يك نشان برنز و يك عنوان پنجمی به مقام قهرمانی كشتی آزاد جهان دست يافت. جهان پهلوان تختی كه در اين مسابقات در وزن ۸۷ كيلوگرم به مصاف حريفان رفته بود با حضوری مقتدرانه آخرين مدال طلای خود را به گردن آويخت. كشتی‌گيران آزاد ايران در ششمين دوره‌ی رقابتهای قهرمانی جهان در توليدوی آمريكا (۱۹۶۲) نيز حضوری شايسته داشتند. تيم ملی ايران اگرچه نتوانست مقام قهرمانی خود را در اين مسابقات حفظ كند ولی كسب مقام سوم جهان نيز با توجه به كارشكنیها و ناداوریهايی كه در حق تختی و ساير كشتی‌گيران ايران روا شد نتيجه‌ قابل قبولی تلقی مي‌شود. جهان پهلوان تختی در اين مسابقات با حضور مقتدرانه در برابر «وان براند» آمريكايی، «مرويد» روسی و «عصمت آتلی» كه از قهرمانان صاحب نام وزن هفتم بودند از حيثيت كشتی ايران به خوبی دفاع كرد و در نهايت پس از تساوی با «مرويد» جوان تنها به دليل ۲۰۰گرم اضافه وزن نسبت به حريف از دريافت نشان طلا محروم شد و به گردن آويز نقره رضايت داد. قهرمان ارزشمند ايران در شرايطی در اين ديدارها شركت كرد كه از بيماری خطرناكی رنج می‌برد با اين حال عشق به ملت ايران او را به مصاف با بزرگترين قهرمانان جهان كشاند. شدت بيماری تختی به حدی بود كه پس از ديدار فينال سريعاً به نيويورك منتقل و روز بعد در بيمارستان بزرگ نيويورك تحت عمل جراحی قرار گرفت. در فاصله سالهای هزار و نهصد و شصت و دو تا هزار و نهصد و شصت و شش، جهان پهلوان تختی با وجود سن بالا همچنان عضو تيم ملی ايران بود. اما تنها در بازيهای المپيك هزار و نهصد و شصت و چهار توکيو شركت كرد كه در اين ديدار با بد ‌اقبالی از كسب چهارمين نشان المپيك خود بازماند و به عنوان چهارمی جهان اكتفا كرد. البته جانشينان تختی در مسابقات جهانی صوفيه (هزار و نهصد و شصت و سه) و منچستر (هزار و نهصد و شصت و پنج) ‌از دريافت حتی يك امتياز در وزن هفتم ناموفق بودند، اين امر در كنار عشق وافری كه ملت ايران به جهان پهلوان داشتند، موجی از درخواستهای مردمی و مطبوعاتی برای حضور مجدد تختی در رقابتهای جهانی را برانگيخته بود. پهلوان سی و شش ساله ايران با وجود عدم آمادگی كافی و گذشتن از مرز بازنشستگی شركت در مسابقه های جهانی هزار و نهصد و شصت و شش (تير ماه هزار و سيصد و چهل و پنج) توليدو را پذيرفت. تختی در مسابقات انتخابی مسابقات جهانی هزار و نهصد و شصت و شش از نظر نتايج فنی و پيروزی با ضربه‌ فنی، بهترين چهره شناخته شده و به عنوان بهترين كشتی گير وزن هفتم ايران راهی آمريكا شده بود با اين حال كارشكنیها و برخوردهای سوئی كه از سوی برخی افراد و مقامات نسبت به او روا مي‌شد روحيه‌ او را تضعيف كرده بود. جهان پهلوان به هنگام عزيمت به آخرين سفر خود، در ميان خيل عظيم مردمی كه برای بدرقه او و همراهانش آمده بودند در گفت‌ و گو با خبرنگار "كيهان ورزشی" گفت: "هيچ چيز نمي‌تواند مرا خوشحال كند، پول، مدال طلا، عشق و حتی عشق. نسبت به اين مردمی كه به فرودگاه آمده‌اند، احساس شرمندگی می‌كنم. راستی چقدر محبت بدهكارم؟ من چرا بايد كشتی بگيرم؟ چرا بايد همراه تيم، مسافرت كنم، تا سبب اين همه مراجعت باشم؟ اگر پاسخ به اين پرسش را می‌دانستم من هم مي‌توانستم ادعا كنم چون ديگران هستم ... وقتی كسی نداند چه عاملی سبب خوشحالی‌اش خواهد شد، يقيناً نخواهد توانست بگويد چرا كشتی می‌گيرد و چرا همراه تيم مسافرت می‌كند." تختی كه بی‌اميد به مصاف تازه نفسی ها و جوانان جويای نام رفته بود، متأسفانه با بدترين قرعه‌ ممكن نيز مواجه شد به طوری كه پس از پيروزی پنج بر صفر در مقابل حريفی از مجارستان به مصاف «الكساندر مدويد» و «احمد آئيك» (نفرات اول و دوم اين دوره از رقابتها) رفت و با قبول شكست در برابر آنها برای هميشه با صحنه‌ كشتی خداحافظی كرد. يادش گرامی باد
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:47 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
تخت جمشید ،مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از میلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجامید.تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که یونانیان آن را پرسپولیس خوانده اند ساخته شده است . ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند . پس از داریوش ، پسرش خشایارشا تالار دیگری را بنام تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تالار صد ستون را ریخت . اردشیر اول تالار صد ستون را تمام کرد . اردشیر سوم ساختمان دیگری را آغاز کرد که ناتمام ماند . این ساختمانها بر روی پایه هایی ساخته شــده که قسمتـی از آنها صخره های عظیم و یکپارچه بوده و یا آنها را در کوه تراشیده اند . معماری هخامنشی ، هنری است از نوع تلفیق و ابداع که از سبک معماریهای بابل و آشور و مصر و شهرهای یونانی آسیای صغیر و قوم اورارتو اقتباس شده و با هنر نمایی و ابتکار روح ایرانی نوع مستقلی را از معماری پدید آورده است . هخامنشیان با ساختن این ابنیة عظیم می خواستند عظمت شاهنشاهی بزرگ خود را به جهانیان نشان دهند. تخت جمشید اسناد تخت جمشید و کارگران مزد بگیر در اواخر سال 1312 شمسی براثر خاکبرداری در گوشة شمال غربی صفه تخت جمشید قریب چهل هزار لوحه های گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد . بر روی این الواح کلماتی به خط عیلامی نوشته شده بود . پس از خواندن معلوم شد که این الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید می باشد . از میان الواح بعضی به زبان پارسی و خط عیلامی است . از کشف این الواح شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگار گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت . زیرا این اسناد عیلامی حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصرهای زیبا ، اعم از عمله و بنا و نجار و سنگتراش و معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح سند هزینة یک یا چند نفر است . کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند ، از ملتهای مختلف چون ایرانی و بابلی و مصری و یونانی و عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همة آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران بشمار می رفتند . گذشته از مردان ، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند . مزدی که به این کارگران می دادند غالباً جنسی بود نه نقدی ، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام « شکــل » سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند . اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شدعبارت از : گندم و گوشت . اسکندر مقدونی در یورش خود به ایران در سال 331 قبل از میلاد، آنرا به آتش کشید. تاریخنگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی میدانند ولی برخی کینه توزی و انتقام گیری اسکندر را تلافی ویرانی شهر آتن بدست خشایار شاه علت واقعی این آتش سوزی مهیب میدانند. تصویری از عظمت کاخها ازآنچه امروز از تخت جمشید بر جای مانده تنها می توان تصویر بسیار مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد. نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در اواخر دهه1310خورشیدی کشف شد. چیزی که در نگاه اول در تخت جمشید نظر بیننده را به خود جلب می کند، کتیبه ها و سنگ نبشته های گذر خشایارشاه است که به زبان عیلامی و دیگر زبانهای باستانی تحریر شده است. از این گذر به مجموعه کاخهای آپادانا می رسیم، جائی که در آن پادشاهان بار میدادند و مراسم و جشنهای دولتی در آن برگذار می شد. مقادیر عمده ای طلا و جواهرات در این کاخها وجود داشته که بدیهی است در جریان تهاجم اسکندر به غارت رفته باشد. تعداد محدودی از این جواهرات در موزه ملی ایران نگهداری می شود. بزرگترین کاخ در مجموعه تخت جمشید کاخ مشهور به "صد ستون" است که احتمالا یکی از بزرگترین آثار معماری دوره هخامنشیان بوده و داریوش اول از آن به عنوان سالن بارعام خود استفاده می کرده است. تخت جمشید در 57 کیلومتری شیراز در جاده اصفهان و شیراز واقع شده است.
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:45 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
موقعيت: خيابان استانداري سال تاسيس: 1057 هجري (دوره شاه عباس اول) مساحت: 67000 متر مربع در زمان شاه عباس دوم تغييرات كلي شامل احداث تالار آئينه، تالار 18 ستون، دو اتاق بزرگ شمالي و جنوبي تالار آئينه، ايوانهاي طرفين سالن پادشاهي و حوض بزرگ مقابل تالار با تمام تزئينات نقاشي و آئينه كاري و كاشيكاري ديوارها و سقفها به اين كاخ افزوده شد. قسمتهاي ديدني اين كاخ عبارت است از: تالار 18 ستون تالار آئينه شيرهاي سنگي چهار گوشه حوض مركزي تزئينات عالي طلاكاري و نقاشي هاي سالن پادشاهي تصويري از شاه عباس اول با تاج مخصوص آثاري مانند سر در مسجد قطبيه و سر درهاي زاويه درب كوشك و آثاري از مسجد درب جوباره و مسجد آقاسي كه بر ديوارهاي ضلع غربي و جنوبي باغ نصب شده است. با انتخاب اصفهان به پايتختی و گسترش شهر به طرف جنوب و احداث ميدان امام طرح استقرار کاخ های شاهی به وسيله شيخ بهائی ريخته شد. انتخاب فضائی وسيع در مجموعه ای که در آن روزگار (دولتخانه) ناميده می شد و بررسی هائی که برای آينده صورت می گرفت تماماً حکايت از ذوق و استعداد و خلاقيت شيخ بهائی دانشمند بلند آوازه صفويه دارد. مجموعه کاخ هائی که شروع آنها (عالي قاپو) بود تا ميدان اصلی و مرکزی چهارباغ عباسی ادامه داشت در اين محوطه بزرگ که چند کاخ سلطنتی نيز مستقر بود عماراتی مانند تالار اشرف- جبه خانه - رکيب خانه، کشيک خانه، تالار طويله - کاخ هشت بهشت - توحيد خانه - و بر خی عمارات ديگر ساخته شد. وجه تسميه كاخ: از جمله اين بناها ساختمان کوچکی بود که شاه عباس اول در باغ جهان نما به صورت کوشک يا کلاه فرنگی احداث کرد و در زمان شاه عباس دوم توسعه يافت و چهلستون ناميده شد. ايوان اصلی بر بيست ستون استوار است که در دوران صفويه از آئينه کاريهای بسيار زيبا پوشيده شده بود. بسياری از محققين وجه تسميه کاخ را انعکاس بيست ستون بر استخر زيبا و بزرگ عمارت می دانند. البته نقشي که عدد 40 در ادب فارسی دارد نيز شايد دليل ديگری بر ناميده شدن عمارت به چهلستون باشد (اين عدد نشان تعدد و کثرت است). مؤلف کتاب (معماری اسلامی) نامگذاری اين عمارت به چهلستون را « ... نوعی بازی بصری قلمداد می کند زيرا نمائی با تعداد زيادی ستون در آب انعکاس يافته است ... ». با توجه به ماده تاريخهائی که بعضی از شعرای عصر صفويه در اشعارشان آورده اند و با مراجعه به کتب و متون مربوط به آن روزگار، سال اتمام کاخ چهلستون 1057 هجری در زمان سلطنت شاه عباس دوم بوده است. از جمله اين شعرا (صائب تبريزی) ملک الشعراء آن روزگار است که طی قصيده بلند بالائی چهلستون را توصيف کرده و در آخر قصيده با مصراع قبله گاه تاجداران باد دائم اين مکان، سال 1057 هجری را بيان کرده است. ساختمان كاخ: ايوان کاخ چهلستون مرکب از دو بخش است يک بخش که بر 18 ستون چوبی و رفيع استوار است چهار ستون وسط که بر روی 4 شير سنگی قرار گرفته و حجاری آنها به گونه ای است که دو شير به يک سر انسان نشان داده می شود. از دهان اين چهار شير آب فوران می کرد و به حوض مرمری تالار می ريخت. قسمت ديگر که کمی مرتفع تر است سردر ورودی تالار را تشکيل می دهد. و در بعضی منابع آن را تالار آئينه ناميده اند. اين قسمت بر دو ستون قرار گرفته و سراسر آن مزين به آئينه کاری وسيع و پرکاری است که در آن آئينه های ريز و خوش نقش به صورت معرق در کنار آئينه های قدی و خشتی به کار رفته اند سقف تالار از قابهای چوبی و به اشکال مختلف هندسی ساخته شده اند. تصوير قرينه حوض مرمرين وسط ايوان در تزئينات سقف مشاهده می شود. اين قرينه سازی شباهت بسياری با ايوان عالی قاپو دارد. تالار مرکزی کاخ که اختصاص به ميهمانان خارجی و شخصيت های کشورهای ديگر داشت حاوی نقاشيهائی است که وقايع تاريخی دوران های مختلف را بيان می دارند. اين سالن با شکوه که بر گنبدی منقوش استوار است با لچکی های رنگارنگ و طرحهای طلايی و شفاف از شاهکارهای هنری آن عصر محسوب می شوند. نقاشی های موجود در تالار مرکزی کاخ که برخی از آنها در عصر قاجار نقاشی شده اند شرح پذيرائی شاه عباس اول و دوم و شاه طهماسب از امرای ترکستان و همايون هندی و نيز جنگ شاه اسماعيل اول با ازبکان است. دو تصوير ديگر که يکی روبروی در ورودی تالار و ديگری مقابل آن است جنگ چالدران در دوران شاه اسماعيل اول و جنگ کرنال در زمان نادر شاه افشار را به نمايش می گذارد. اين دو تصوير در اوائل عصر قاجاريه نقاشی شده اند. در دو طرف تالار ستون دار اتاقهايی است که در حال حاضر برای نمايشگاههای فصلی مورد استفاده قرار می گيرند. اين اتاقها نيز شامل نقاشی هائی است که برخی از آنها شاهکار مسلم نقاشی به حساب مي آيند. بيشتر اين نقاشی ها در زمان حکومت ظل السلطان زير لايه ای از گچ پنهان شده بود که با کمک کارشناسان و متخصصان از زير گچ بيرون آمده و مرمت شده اند. استخر کاخ علاوه بر زيبائی باعث لطافت هوا می گردد در چهار طرف اين استخر مجسمه هائی قرار دارند که مربوط به عمارت چهلستون نيستند و به هنگام تخريب قصر سرپوشيده به اين محل منتقل شده اند. به نوشته برخی از مورخين اين عمارت در اواخر دوران صفوی دچار آتش سوزی مهيبی شد و قسمتهايی از آن در آتش سوخت. در دو طرف سالن مرکزی عمارت چهلستون تصاويری از سفرا و اروپائيانی که در آن روزگار در اصفهان بوده اند نقاشی شده است. اين تصاوير را دو نفر نقاش هلندی که (آنژل Anjel) و (لوکار Lokar) ناميده می شدند را نقاشی کرده اند. به طور کلی در عمارت تاريخی چهلستون نقوش ترکيبی ديوارها و سقف تالار که در قالب های زيبای لچک و ترنج قرار گرفته اند و خطوط اصلی تقسيمات بنا که ترکيب زيبايی از نقاشی و کاشيکاری و ساير تزئينات متعدد و متنوع هستند اين اثر با شکوه را به صورت يکی از بارزترين نمونه های معماری دوران صفويه درآورده است. در حال حاضر عمارت چهلستون بصورت باغ موزه ای که سالن مرکزی آن محل نمايش برخی از آثار هنری دوران های مختلف ايران است. مورد بازديد جهانگردان خارجی و مهمانان داخلی قرار می گیرد
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
موقعيت: خيابان آتشگاه در 8 كيلومتري غرب اصفهان در بالاي كوه ويرانه آتشكده وجود دارد كه مربوط به دوره ساسانيان است قديمي ترين اثر : قديمي ترين اثري كه هم اينك از گذشته هاي دور اصفهان در اين شهر وجود دارد بنائي موسوم به آتشگاه است كه در جاده اصفهان به نجف آباد در نزديكي منارجنبان برفراز يك تپه سنگي قرار گرفته است. اكثر مورخين اسلامي از جمله ابن خردادبه و حمداله مستوفي و ابن حوقل از اين بنا نام برده و آن را آتشكده معرفي كرده اند و دانشمندان خارجي نيز درباره آتشگاه پژوهش و بررسي كرده اند كه از جمله آنها ماكسيم سيرو و آندره گدار فرانسوي هستند. ويژگي بنا‌: آنچه مهم است خشتهای تشکيل دهنده ويرانه های فعلی آتشگاه است که از نظر اندازه کمتر اثری دارای اينچنين خشت هائی است که به گفته کارشناسان اين خشت ها از ملات همراه گل با ريگ ريزه هائی است که نی های حاشيه زاينده رود را نيز به آن اضافه می کرده اند تا استحکام بيشتری داشته باشد. بررسی دانشمندان نشان می دهد وجود کوه آتشگاه در جلگه مسطح ماربين و ساختمانی که برفراز آن ساخته شده و همچنين همجواری يکی از روستاهای بسيار قديمی اصفهان با آن (يعنی سده قديم و خمينی شهر امروز) قديمی ترين مراکز اجتماع انسانها را در حول و حوش اين تپه قديمی تأئيد می کند. در مورد ساختمان آتشگاه: زمان ساخت بنا را قديم تر از عصر ساسانيان می دانند. مطالعات مؤسسه (ايزمنو IZMEO) قدمت بنای آتشگاه را به دوران تمدن عيلام و حکومتی می رساند که انزان ناميده می شده است. اين نظر را مطالعات و پژوهش های انجام شده بر روی آتشکده های بر جای مانده از دوران ساسانی در نطنز و کاشان و يزد و آذربايجان و نائين تأييد میکنند چرا که در آن روزگاران آتشکده ها را بر روی کوه يا بر فراز تپه نمی ساختند بلکه آتشکده ها در مکانهايی احداث می شدند که دسترسی به آنها آسان باشد بنابراين می توان با قاطعيت آتشگاه اصفهان را نشانه ای از حضور تمدن های قديم تر از ساسانی و سلسله های قبل از آن به شمار آورد. از آنجا که سازه بنای آتشگاه از خشت و گل است طبعاً در برابر عوارض طبيعی آسيب پذير بوده و دچار ضايعات فراوانی شده است که عمليات استحکام بخشی و مرمتی بر روی آن انجام شده است. منبع:www.isfahan.ir
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
آدولف هیتلر حدود ساعت ۰۶:۳۰ بعد از ظهر۲۰ آوریل ۱۸۸۹ دربراونا-آم-این، شهری کوچک در نزدیکی لینتز در ایالت اتریش شمالی، بین مرز اتریش و آلمان زاده شد. پدر او آلویس هیتلر ( ۱۸۳۷ – ۱۹۰۳)، یک کارمند پائین رتبه گمرک بود. مادر هیتلر، کلارا هیتلر (زادهٔ پولزل)، دومین دختر عموی آلویس بود. او شش بچه به دنیا آورد. تنها آدولف، که دومین فرزندش بود، و خواهر کوچکش پاولا در کودکی زنده ماندند. در کتابش نبرد من، که تا اندازه‌ای تبلیغاتی نوشته شده بود، آدولف لحنی مودبانه درباره پدرش دارد، به هر حال او اظهار می‌کرد تصمیم جدی که برای نقاش شدن داشت باعث اختلاف نظرات بسیاری در بین آن ها شده بود. در ژانویه ۱۹۰۳ الویس درگذشت، و در دسامبر ۱۹۰۷ کلارا به دلیل ابتلا به سرطان سینه فوت نمود. جوانی هیتلر پس از بازگشت از جنگ اوّل جهانی با ارثیهٔ پدرش و پولی که مادرش به او داده بود تصمیم گرفت که در مدرسهٔ هنر ثبت نام کند. از سال ۱۹۰۵ به بعد هیتلر در یک پرورشگاه یتیمان بوهامایی زندگی میکرد و مادرش را تحت حمایت خود داشت. او دو بار از موسسهٔ هنرهای زیبای وین (۱۹۰۷-۱۹۰۸) به خاطر «عدم صلاحیت در نقاشی» مطرود شد. به او گفته شد که توانایی‌هایش بیشتر در زمینهٔ معماری کاربرد دارد. وی درخاطراتش که نمایانگر مجذوبیتش به همین موضوع است میگوید: «هدف من از این سفر بررسی گالری موزهٔ کرت بود. اما کمی بعد از اینکه به تابلویی دقت میکردم متوجه میشدم چیز دیگریست که توجه مرا به خود جلب میکند، خود موزه. از صبح تا نیمه شب، توجهم از موضوعی به موضوع دیگر عوض میشد اما این ساختمان موزه بود که بیشترین توجه من روی آن متمرکز شده بود.» (نبرد من، بخش ۲، بند سوم) بنا به سفارش رئیس آموزشگاه، وی متقاعد شد که مسیر تحصیلیش را تغییر دهد. ولی وی تحصیلات لازم برای معماری را نگذرانده بود: «ظرف چند روز من خودم متوجه شدم که بهتر است من روزی یک معمار شوم. مسلماً این راه واقعاً مشکل است. برای رشته‌ای که من از سر لجبازی به ریلشوله (Realschule) که شدیداً لازم بود بی توجهی کردم. کسی نمیتواند بدون گذراندن دورهٔ مقدماتی عمران، تحصیلان آکادمیک معماری را پی بگیرد و این دومی مدرک دبیرستانی لازم دارد. من هیچکدامش را ندارم. تحقق آمال‌های هنری من در عمل غیر ممکن است.» (نبرد من، بخش۲ ، بند ۵٬۶) در ۲۱ دسامبر ۱۹۰۷ مادرش با یک مرگ دردناک بر اثر سرطان سینه در سن ۴۷ سالگی فوت کرد. هیتلر از طریق دادگاهی در لینز تمامی سهم یتیمیش را به خواهرش پائولا (Paula) واگذار کرد. آدولف در ۲۱ سالگی وارث ثروت یکی از عمه(خاله) ‌هایش شد. او به عنوان یک نقاش در وین مشغول کار شد. او از روی کارت پستال‌ها طرح میکشید و به کاسب‌ها و توریست ‌ها میفروخت. تا قبل از جنگ جهانی اول وی حدود ۲۰۰۰ تابلوی اینچنینی نقاشی کرد. بعد از دومین بار اخراج از موسسهٔ هنرهای زیبا هیتلر دچار فقر مالی شدیدی شد. در ۱۹۰۹ وی به دنبال سرپناهی میگشت و در ۱۹۱۰ در خانه‌ای که برای کارگران فقیر در نظر گرفته شده بود سکنی گزید. هیتلر میگوید وی در ابتدا در وین یهودستیز شد هنگامی که یک جامعهٔ بزرگ مسیحی را در سر میپروراند شامل مسیحیان ارتدوکسی که از روسیه بخاطر برنامه‌های جدید میگریختند. وین بستر و شروع اندیشه‌های تبعیض آمیز مذهبی و راشیسم در قرن نوزدهم بود. هیتلر احتمالاً تحت تاثیر نویسنده‌ها، نظریه پردازان و یهودستیزانی چون لنز ون لیبن فیلز (Lanz von Liebenfels)و بحث‌های سیاستمندارانی چون کارل لوگر (Karl Lueger)، موسس حزب جامعهٔ مسیحیان و شهردار وین قرار گرفته باشد. هیتلر در سال‌های اقامت خود در وین به عضویت یک گروه فعال ضد یهود در آمد. در آن زمان اغلب، اهالی وین مردم یهودی را تحقیر می‌کردند. علاوه بر این مخالفت با یهود ریشه‌ای عمیق در فرهنگ کاتولیک‌های اتریش داشت. وین دارای یک جامعه بزرگ یهودی، شامل بسیاری از یهودی‌های ارتدکس اروپای شرقی بود. سرانجام هیتلر باور نمود که یهودی‌ها دشمن فطری و مسلم آریایی‌ها هستند و هم چنین عامل اصلی مشکلات اقتصادی آلمان هستند. در سال ۱۹۱۳، هیتلر برای اجتناب از خدمت سربازی در ارتش اتریش - مجارستان به مونیخ نقل مکان کرد. بیشتر هم نژادان آلمانی او نیز این مشکل را داشتند. ارتش اتریش بعدها او را بازداشت کرد و مورد آزمایش جسمانی قرار داد که برای خدمت نامناسب تشخیص داده شد، او مجاز به بازگشت به مونیخ شد. اما وقتی در اوت ۱۹۱۴ امپراتوری آلمان جنگ جهانی اول را آغاز کرد، برای لشکر باواریَن داوطلب شد. او یک سرباز وظیفه فعال بود که به عنوان پیغام آور در فرانسه و بلژیک در معرض دید آتش دشمن خدمت کرد. اگر چه خدمت هیتلر قابل تقدیر بود ولی به خاطر این که تابعت آلمانی او مفقود شده بود هرگز به بالاتر از سرجوخه ترفیع نیافت. او دوبار برای شجاعت در جنگ نشان صلیب آهنی، درجه دو، در دسامبر ۱۹۱۵، و صلیب آهنی، درجه یک (به ندرت به سرجوخه‌ها اعطا می‌شود)، در اوت ۱۹۱۸ را دریافت کرد. در مدت جنگ هیتلر یک آلمانی میهن پرست دو آتشه شد، هرچند او تا سال ۱۹۳۲ تابعیت آلمانی نداشت. وقتی که مردم اعتقاد به شکست ناپذیری ارتش آلمان داشتند، آلمان در نوامبر سال ۱۹۱۸ تسلیم شد. هیتلر به خاطر تسلیم شدن آلمان دچار شوک شدیدی شد. او در آن زمان به خاطر حمله گازهای سمّی در بیمارستان صحرایی بود و به طور موقت دچار نابینایی شده بود. مانند بسیاری از میهن پرستان، او سیاست مداران غیرنظامی را در تسلیم شدن آلمان مقصر می‌دانست. حزب نازی پس از جنگ هیتلر در ارتش ماندگار شد، و وظیفه سرکوبی شورش سوسیالیست‌ها را به خصوص در مونیخ، به عهده گرفت، چون او در سال ۱۹۱۹به آنجا بازگشته بود. در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) بدل شد. در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است. (این کودتا را با نام کودتای آبجوفروشی نیز می شناسند.) نتیجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پیروزمند در «عهدنامه ورسای» شرایطی بس خفت بار را به این کشور تحمیل کردند. هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد می‌کرد، شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیست‌ها می‌دانست و خواهان جبران آن بود. هیتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعالیت تشکیلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جریان فاشیستی حزب کارگری آلمان پیوست. در جریان فعالیت‌های تبلیغاتی استعداد بی نظیر خود را در ایراد سخنرانی‌های پرهیجان و تحریک آمیز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشین بیان می‌کرد و نفرت و کینه توزی را به جان هواداران می‌دمید. در سال ۱۹۲۱ هیتلر و هواداران افراطی او جریانی به نام حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان با نام اختصاری (حزب نازی) تشکیل دادند. این حزب در سال ۱۹۲۳ در مونیخ دست به شورش مسلحانه زد. اقدام نازی‌ها به شکست انجامید، هیتلر دستگیر شد و نه ماه به زندان افتاد. هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب «نبرد من» تشریح کرده‌است. به عقیده او عناصر «بیگانه» یا «غیر آریایی» باید از میان ملت آلمان زدوده شود، تا پاکی و اصالت خون ژرمن تأمین گردد. ملت آلمان باید خود را برای سروری جهان آماده کند. نازی‌ها حق خود می‌دانند که برای رسیدن به این هدف از هر وسیله‌ای استفاده کنند و تمام اقوام و ملت‌های «پست و غیر اصیل» را از سر راه خود بردارند. ناسیونال سوسیالیسم بیان ایدئولوژیک ساده و در عین حال کاملی برای یک نظام تام گرا (توتالیتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهایی از قبیل: ملت واحد، رهبر واحد، ایدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سیاست تازه‌ای در پیش گرفت . هیتلر در نطق‌های آتشین خود وعده می‌داد که با تشکیل رایش سوم مردم آلمان به پیشرفت و بهروزی کامل دست خواهند یافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد. با شکست «رایش دوم» در جنگ جهانی اول، در آلمان «جمهوری وایمار» تشکیل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعه‌ای که لایه‌های گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هیتلر برای برخی جذابیت داشت. مسیر قدرت در انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب نازی ۳۰ درصد آرا را کسب کرد و نشان داد که به مهم‌ترین نیروی کشور تبدیل شده‌است. در حالی که نیروهای مترقی و چپ نسبت به خطر قدرت گیری هیتلر هشدار می‌دادند. در سال ۱۹۳۳ بحران سیاسی عمیقی آلمان را فرا گرفته بود. حاکمیت راست گرای کشور بر آن شد که با استفاده از هیتلر به بن بست سیاسی خاتمه دهد و قدرت روزافزون نیروهای چپ را مهار کند. در آن سال هیتلر در رأس دولتی ائتلافی صدر اعظم آلمان شد. رژیم نازی هیتلر با رشته‌ای از عملیات خشن (مانند به آتش کشیدن رایش تاگ، پارلمان آلمان) به درهم شکستن مقاومت نیروهای دگراندیش، سرکوب مخالفان و تحکیم قدرت خود دست زد.[نیاز به ذکر منبع] رژیم نازی طی دوازده سال حاکمیت خود در داخل کشور به اختناق شدید، و در سیاست خارجی به تهدید و تجاوز ویرانگرانه دست زد. حزب نازی برای سرکوب مخالفان سیاسی و عقیدتی، در پپگرد و کشتار یهودیان، یگان‌ ضربتی ویژه‌ای به نام اس آ را سازمان داد. این باندها در گسترش رعب و وحشت در سراسر آلمان و سرزمین‌های اشغال شده، و برپایی نظامی وحشیانه و خفقان آلود فعال بودند. تجدید تسلیحات و اتحاد دوباره آدولف هیتلر با بنیتو موسولینی در مارس سال ۱۹۳۵ هیتلر با اعلام سربازگیری مجدد در ارتش قرارداد ورسای را زیر پا گذاشت. او مصمم به ساخت نیروی نظامی جدید، متشکل از نیروی دریایی و نیروی هوایی بود. نام نویسی بسیاری از مردان و زنان در ارتش جدید، برای حل مشکل بیکاری مناسب بود. ولی مشکلات اقتصادی آلمان بسیار جدی بودند. در مارس سال ۱۹۳۶ او بار دیگر، با اشغال دوباره مناطق غیر نظامی راین لند به مفاد قرارداد ورسای تجاوز کرد. او جسورتر شد، چون انگلیس و فرانسه هیچ کاری برای توقفش انجام ندادند. در ژوئیه سال ۱۹۳۶ جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد در آن زمان ارتش اسپانیا تحت فرماندهی ژنرال فرانچسکو فرانکو بود. شورشیان مخالف دولت خواستار حکومتی فاشیستی در اسپانیا بودند. هیتلر یگان هایی از ارتش را برای کمک به شورشیان فرستاد. نیروهای مستقر در اسپانیا سلاح های جدید ارتش آلمان و شیوه‌های جنگی خود را آزمایش نمودند، که از آن جمله می‌توان به بمباران شهرهایی همچون جورنیکا و نابودی آن توسط نیروی هوایی آلمان در آوریل سال ۱۹۳۷ اشاره کرد. هیتلر در ۲۵ اکتبر سال ۱۹۳۶ با دیکتاتور فاشیست ایتالیا بنیتو موسولینی پیمان اتحاد بست. این اتحاد بعدها توسط کشورهایی چون ژاپن، مجارستان، رومانی و بلغارستان گسترش یافت. مجموعه تمام این کشورها، با نام نیروهای محور شناخته می‌شدند. پس از آن در ۵ نوامبر، سال ۱۹۳۷، آدولف هیتلر با مقام رایش جلسه‌ای سری داشت که در آنجا طرح خود، یعنی بدست آوردن «فضای حیاتی» برای ملت آلمان را مطرح نمود. رژیم نازی در سال ۱۹۳۸ الحاق اتریش را به آلمان اعلام کرد. در اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله برق آسای پیاده نظام مجهز آلمان (ورماخت) به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت. طبق آنچه نقل شده‌است بین سال های ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵، اِس اِس، با همکاری حکومت و نیروهای جدیدی که از کشورهای اشغالی بودند، با روشی معین در حدود سه و نیم میلیون یهودی را در اردوگاه‌های ایرا کشتند. گروهی دیگر نیز به دلیل گرسنگی و بیماری در حین کار اجباری جان می‌دادند.علاوه بر یهودی‌ها، کمونیستها، همجنس‌گرایان، پروتستانها، معلولهای جسمی، عقب ماندگان ذهنی، اسیران جنگی شوروی، روشنفکران لهستانی، پیروان یهوه، روحانیون مخالف نازی، بیماران روانی، نیز جزو قربانیان بودند. این کشتارها که توسط نازی‌ها انجام می‌شد، در حال حاضر به طور کلی کشتار و سوزاندن جمعی گفته می‌شوند. جنگ جهانی دوم اول سپتامبر ۱۹۳۹ با حمله آلمان به لهستان، جنگ جهانی دوم آغاز گشت. هیتلر در در سال ۱۹۴۱ به خاک اتحاد شوروی حمله برد. در آخر سال ۱۹۴۱ با ورود آمریکا به جنگ، ارتشیان هیتلر در برابر جبهه وسیعی از نیروهای متفقین قرار گرفتند. ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (مقاومت استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی) ضربات سنگینی متحمل شدند. از اوایل سال ۱۹۴۵ ارتش‌های متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش ایالات متحده از غرب و ارتش سرخ از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریل ارتش سرخ برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت. این جنگ که مسئولیت مستقیم آن با هیتلر بود، به بهای جان نزدیک پنجاه میلیون انسان تمام شد. مسیر شکست حمله آلمان به روسیه در آغاز برق‌آسا بود و پیروزی های چشمگیری را برای نازی ها به دست آورد ولی با آغاز سرما ورق برگشت. سازمان هواشناسی آلمان پیشبینی زمستان گرمی را کرده بود ولی در عمل چنین نشد، زمستان پیش رو بسیار سخت و سوزان بود. شهر استالینگراد انرژی سربازان آلمان را گرفت. استالین که از سوی ژاپن احساس آرامش کرده بود نیروهای خاوری شوروی را به جبهه باختری کشاند. حمله به ایران نیز آذوقه و سوخت و مهمات و جنگ‌افزار غربی‌ها و البته انبارهای آرد و گندم و سوخت ایران را به روس ها رساند. فرماندهان و سپهبدان آلمانی تسلیم شدند و روس ها به سوی آلمان پیشروی کردند. در باختر نیز نیروی های آمریکایی و انگلیسی و تنی چند فرانسوی در روزی شناخته شده به روز دی(D-Day) در کرانه نرماندی پیاده شدند. هیتلر دستور سیاست جنگی سرزمین سوخته را داد که البته انجام نشد. شکست و مرگ آدولف هیتلر رهبر رایش سوم در شامگاه سی ام آوریل ۱۹۴۵ به زندگی خود پایان داد. هیتلر در زمان مرگ تنها ۵۶ سال داشت، اگرچه به گفته شاهدان عینی، در آخرین دوران زندگی پیرمردی خسته و تکیده و بیمار شده بود.[نیاز به ذکر منبع] ارتشیان نازی در سال ۱۹۴۳ در جبهه اتحاد شوروی (استالینگراد) و در سال ۱۹۴۴ در جبهه غرب (پیاده شدن نیروهای متفقین در نورماندی در روزِدیD-Day) ضربات سنگینی متحمل شدند. از آغاز سال ۱۹۴۵ ارتش‌های متفقین راه خود را به درون سرزمین آلمان باز کردند. ارتش ایالات متحده و انگلستان از غرب و ارتش سرخ از شرق به سوی برلین، پایتخت رایش سوم پیشروی کردند. در ماه آوریل ارتش سرخ برلین را به محاصره گرفت و به طرف ستاد فرماندهی رایش پیش رفت. هیتلر در مخفیگاه خود، به همراه همسر تازه اش اوا براون دست به خودکشی زد. اوا براون با شکستن کپسول سیانور و هیتلر نیز با سیانور و شلیک هم‌زمان گلوله تپانچه به سرش دست به خودکشی زدند. پیکر بی جان آن دو را کسانی که در سنگر بودند به بیرون بردند و به خواست خود هیتلر که خواسته بود پیکرش چون موسولینی به دست دشمنان نیفتد سوزانده شد. منبع:http://3693.blogfa.com
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
سلول های خورشیدی : امروزه بشر با دو بحران بزرگ روبرو است که بیش از آنچه ما ظاهرا تشخیص می دهیم با یکدیگر ارتباط دارند. از یک طرف جوامع صنعتی و همچنین شهرهای بزرگ با مشکل الودگی محیط زیست مواجهند و از طرف دیگر مشاهده می شود که مواد اولیه و سوخت مورد نیاز همین ماشینها با شتاب روز افزون در حال اتمام است. اثرات مصرف بالای انرژِی در زمین و آب و هوا آشکارا مشخص می باشدو ما تنها راه حل را در پایین اوردن میزان مصرف انرژی می دانیم ,حال انکه این امر نمی تواند به طور موثر ادامه داشته باشد.توجه و توصل به انرژی اتمی به عنوان جانشینی برای سوختهای فسیلی نیز چندان موفقیت آمیز نبوده است. صرف هزینه های سنگین و همچنین تشعشعات خطر ناکی که ازنیروگاههای اتمی در فضا پخش شده ,نتیجه مثبتی نداشته است و اگر یکی از این نیروگاهها منفجر شود زیانهای فراوان و جبران ناپذیری به بار خواهد اورد.به علاوه به مشکل اساسی که در مورد مواد سوختی نظیر نفت ,گاز و زغال سنگ داشتیم بر می خوریم بدین معنی که معادن اورانیم که سوخت این نیروگاهها را تامین می کند منابع محدودی هستند و روزی خواهد رسیدکه این ذخایر پایان خواهد یافت و ماده ای که جایگزین ان شود وجود نخواهد داشت. انرژی خورشیدی : خورشید به عنوان یک منبع بی پایان انرژی می تواند حلال مشکلات موجود در مورد انرژی و محیط زیست باشد.انرژی بدون خطر ... این انرژی که به زمین می تابد هزاران بار بیشتر از انچه که ما نیاز داریم و مصرف می کنیم ,می باشد.حتی نور کمی که از پنجره به اتاق میتابد دارای انرژی بیشتری از سیم برقی است که به داخل اتاق کشیده شده است.از انرژی خورشیدی می توان استفاده های مهم و کاملا مفید, به عنوان یک انرژی تمیز و قابل دسترس در همه جا استفاده کرد. اما از نور خورشید به طور مستقیم نمی توان به جای سوخت های فسیلی بهره برد بلکه باید دستگاههایی ساخته شود که بتوانند انرژی تابشی خورشید را به انرژی قابل استفاده نظیر انرژی مکانیکی, حرارتی الکتریسیته و ...تبدیل کنند. مصارف انرژی خورشیدی : 1)گرم کننده ها مثل ابگرمکن خورشیدی که برای گرمای خانه ها و کوره های خوشیدی که برای ذوب فلزات حتی با دمای بالا نظیر اهن استفاده می شود و دمایی تا حدود 6000درجه سانتی گراد تولید می کنند. 2)دستگاههای اب شیرین کن که توسط اینه هایی نور خورشید را روی مخازن اب متمرکز می کنند تا کار تبخیر را انجام دهد. 3)الکتریسیته خورشیدی در این روش که نسبت به سایر روشها ارجحیت دارد.انرژی الکتریکی به سادگی قابل تبدیل به سایر انرژی ها بوده و می توان ان را ذخیره کرد. طریقه دریافت الکتریسیته از انرژی خورشیدی : 1) نیروگاه های حرارتی که حرارت لازم توسط اینه هایی که نور خورشید را روی دیگ بخار متمرکز میکنند, تولید میشود. 2} اثر فتوولتایی:در این روش انرژی تابشی مستقیما به انرژی الکتریکی تبدیل میشود.قطعاتی که اثر فتوولتایی از خود نشان میدهند به سلول خورشیدی معروفند . و در حال حاظر بیشترین استفاده از انرژی خورشیدی با این روش است.در برخی کشورها نیروگاه های فتوولتائیک ساخته شده که برای تولید برق است. اما بیشترین استفاده از سلولهای خورشیدی در نیروگاه(( فتو ولتائیک50مگاواتی جزیره کرت یونان))است. اساس کار سلولهای خورشیدی : سلول خورشیدی عبارت از قطعات نیمرسانایی هستند که انرژی تابشی خورشید را به انرژی الکتریکی تبدیل میکنند.رسانندگی این مواد به طور کلی به دما ,روشنایی ,میدان مغناطیسی و مقدار دقیق ناخالصی موجود در نیم رسانا بستگی دارد. از ویژگی های سلولهای خورشیدی میتوان به این موارد اشاره کرد: جای زیادی اشغال نمی کنند .قسمت متحرک ندارند .بازده انها با تغییرات دمایی محیط تغییرات چندانی نمی کنند.نسبتا به سادگی نصب می شوند.به راحتی با سیستمهای به کار رفته در ساختمان جور می شوند. همچنین از اشکالات سلولهای خوشیدی می توان به تولید وسایل فتوولتائیک که هزینه زیادی دارد و چگالی انرژی تابشی که بسیار کم است اشاره کرد که در فصول مختلف و ساعات متفاوت شبانه روز تغییر می کند که باید ذخیره شود و همین موضوع بسیار هزینه بر است. کاربردهای سلولهای خوشیدی : 1)تامین نیروی حرکتی ماهواره ها و سفینه های فضایی 2)تامین انرژی لازم دستگاهایی که نیاز به ولتاژهای کمتری دارند مثل ماشین حساب و ساعت 3)تهیه برق شهر توسط نیروگاههای فتوولتائیک 4)تامین نیروی لازم برای حرکت خودروها و قایقهای کوچک منبع : http://inventive.blogsky.com
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
راه را گم كرده ام گويي جاده اي بي انتها پيش رو دارم ... ... باد يخ بسته ، برف است و تاريكي درون و من. ... مني در حسرت آتش آتش شعله ور ، آتشي كه برهاند از تنم سرما را ... هيس ! صدا مي شنوم صدا مي خواهد بشكند سكوتم را سكوتي سرد و گرانبار ... ... در اين ظلمت ملال كدامين نور را بايد جستجو كنم ؟! و كدامين صدا را ؟! هيس ! شايد فرياد باشد . اما ... افسوس ... من از آن سكوت شب هاي جاويدانم . من خفته ام در خلوت گرداب هاي سرد و تاريك برخيز ... برخيز و از من حذر كن اي فرياد ...
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
قصه‌ را كه‌ مي‌داني ! قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را ، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را ؟ قصه‌ نيست ؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند . هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم . اما چه‌ كنم‌ با هدهد ، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند ؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد ، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار . تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف . من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم . من‌ از گم‌ شدن ، من‌ از تشنگي ، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم . گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم ؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است ؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد ؟ گفتي‌ كه‌ حيرت ، بار درخت‌ توحيد است ؟ گفتي‌ بي‌ نيازي ... ؟ گفتي‌ كه‌ فقر ... ؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم ... ؟ آي‌ هدهد ! آي‌ هدهد ! بايست ؛ نه ، من‌ طاقتش‌ را ندارم ... بهار كه‌ بيايد ، ديگر رفته‌ام . بهار ، بهانه‌ رفتن‌ است . حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت : رفتن‌ زيباتر است ، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد ؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب . گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم ، توي‌ خاك‌ و خاطره ، توي‌ گذشته‌ و گل . گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم . بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد ؟ مي‌روم ، بايد رفت ؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر . سيمرغ ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد . هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت . راستي ، اگر ديگر نيامدم ، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام ؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم ! يعني‌ سوختم ؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است . مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم ، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت . مي‌دانم ، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است . بدرود ، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام ! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف ، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته ، نشاني‌ ندارد ...
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید . چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد . اما قورباغه ی دیگر با حد اکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد . وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
در هر باد طنين صداي تو بود بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود و در هر آب انعکاس سيمايت در هر آتش گرمي دستانت آنگاه که من کوچه به کوچه خانه به خانه نشان تو مي خواستم
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:27 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما هم همسفريم
نوشته شده در 86/11/02ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط فرشاد| |