قبله گاه
طنز با طنز
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق يعني تاب آخرين برگ درخت اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق يعني تاب آخرين برگ درخت سقوط يک برگ از شاخه ی درخت يعنی پاييز پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز پاییز یعنی اوج هنر سقوط برگی در تنپوش زرد پاییز معنی طعم وداع لبریز از باران های بی تپش لبریز از شوق رفتن چشمانی گره خورده به راه حتی ساده ترین تفسیر آه پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین نگاه منتظر برگ روی زمین پاییز یعنی تنپوش زیبای من پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن و چه حس زيباييست آرامش در عين بودن در حين زيستن بین تنگناهاي زندگي در کنار تو ... عاشقت خواهم ماند..............بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد روي يک طاقچه سنگي ميون دو قاب رنگي بودن منو تو باهم داره تصوير قشنگي عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالي از غم حتي در مرگ تن من نميگيره رنگ ماتم عکس من برعکس تو عاشقترينه چون هنوزم عاشق تو نازنينم الهي هرکي منو بي تو ببينه مثل من به خاک دلتنگي بشينه قلب من عاشقترينه فرقه من باتو همينه تو در اوج بي خيالي فارغ از رنج و ملالي نميدوني قلب عاشق داره با تو شور و حالي نميده ناز نگاهت به منه خسته مجالي تا بشينم در کنارت حتي در يه قاب خالي پس از مرگم تو ای زیبا نگارم بیا با جمع یاران بر مزارم سرت خم کن بزن یک بوسه بر خاک که در زیر خاک هم چشم انتظارم فصل گل فصل اقاقی فصل ساز گاری ساغر و ساقی فصل خوب انتظار از پشت شیشه فصل دلبستگی ساقه و ریشه همه راه ها را به من سد کردی عشقمو رد کردی به خودت بد کردی بهتر از من چه کسی عاشق تر از من چه کسی من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانس میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو تنهاتر از من میروی آرزو دارم تو هم عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را سختی برخوردهای سخت را روزی پرستویی را دیدم گفتم اگر به دیار یارم می روی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم.................... ................. ................ سال بعد بهار پرستو آمد و گفت دوستش بدار ولی منتظرش نمان،عشق من هم دوست دارم هم منتظرت می مانم. سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند،وقتی به نبودنت فکر میکنم،می سوزم به یاده روزهایی را که بودنت را نفهمیدم. گرمی بازار را ظاهر کند روشندر این دنیا ولی شکر خدا گویم که من را برخودم آورد تا باطن ببینم چیست. زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است از تماشاگه آغاز حیات تل به جایی که خدا داند گلم رفت و گلستانم خزان شد گل سرخم نصیب دیگران شد عشق یعنی پاک ماندن در فساد آب ماندن در دمای انجماد در حقیقت عشق یعنی سادگی در کمال برتری به فدای نگاهت که عمر حسرتش را کشیدم حال می خواهم آنقدر نگاهت کنم تا بمیرم بلبل از شوق گلستان چه کند در قفس هر چقدر ناله کند ناله او بی ثمر است پیچیده در این دشت عجب بوی عجیبی جا مانده از آن قافله عطر گل سیبی گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی من گل بودم که از طوفان غم پرپر شدم چون شمع سوختم مثل پروانه خاکستر شدم دلت را طوری از عاطفه لبریز کن که اگه روزی افتاد شکست همه جا عطر گل یاس پراکنده شود من زندگی را در عشق عشق را در قلب قلب را به خاطر این که خانه توست دوست دارم من اندوه را در اشک اشک را در چشم چشم را به خاطر دیدن تو دوست دارم من عشق را در سکوت سکوت را در تنهایی تنهایی را به خاطر تپیدن قلبم قلبم را برای تو و تو را همچون قلبم دوست دارم از دنیا،دلم خون بود که آن چشم تو پیدا شد همون دنیای بی ارزش برام یک دفعه دنیا شد. روزها را در سکوت سر میبرم،آتش عشق تو در جانم از هجوم غمت کجا بروم،من که از دوریت پریشانم پس در پناهت بگیر قلب و دل و جان مرا. روی هر پله ای که ایستاده باشی خدا یه پله بالا تره،نه برای اینکه یادت بندازه که اون خداست و تو بنده،برای اینکه دستاتو بگیره و تورو بالا تر ببره. چون رخت خویش بر بستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود اما کس ندانست این مسافر،چه گفت و با که گفت و از کجا بود؟ جوانیم بهاری بود و بگذشت به ما یک اعتباری بود و بگذشت میان من و اویک الفتی بود که آن هم روزگاری بود و بگذشت نظر افکن به سنگ هر مزاری که روی آن نوشته این عبارت تو هم آخر به اینجا پا گذاری همه شب با دلم کسی می گفت:سخت آشفته ای زدیدارش صبحدم با ستارگان سپید میرود خدا نگهدارش امروز را برای پایان احساس به عزیزت غنیمت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزت نباشد به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم فلک بشکست بال ما و گرنه اهل پروازیم





خداحافظ همين حالا ،همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ ،کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم تو مي ديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده ا ست
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به روياها
خداحافظ تا بدونيم بي تو با تو ، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ همين حالا......




























