قبله گاه
طنز با طنز
دختران انتظار! دختران امید تنگ در دشت بی کران, وارزوهای بی کران در خلق های تنگ! از زره جامه تان اگر بشکوفید باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را اشفته کرد خواهد... o دختران رود گل الود! دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود! دختران عشق های دور روز سکوت وکار شب های خسته گی! دختران روز بی خسته گی دویدن, شب دررقص راهبانه ی شکرانه ی کدام اتش زدای کام بازوان فواره ئی تان را خواهید برفراشت؟ با يه شکلات شروع شد .من يه شکلات گذاشتم توي دستش..اونم يه شکلات گذاشت توي دستم ..من بچه بودم...اونم بچه بود .سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه.خنديدم گفت: دوستيم؟ ...گفتم: دوست دوست گفت: تا کجا؟ !گفتم: دوستي که تا نداره !گفت :تا مرگ !!!خنديدم و گفتم: تا نداره !!!!گفت: باشه! تا پس از مرگ !گفتم: نه! تا نداره گفت: قبولتا اونجاييکه همه دوباره زنده ميشن..يعني تا زندگي بعد از مرگ باز هم با هم دوستيم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستيم خنديدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت ميخواد يه تا بذار! اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا! اما من اصلا تا نميذارم! !!! دوستي تا نداره نگام کرد..نگاش کردم. باور نميکرد.. ميدونستم... اون ميخواست حتما دوستيمون تا داشته باشهدوستي بدون تا رو نميفهميد .گفت :بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم ..گفتم: باشه. تو بذار گفت: شکلات! هر بار که همديگر رو مي بينيم يه شکلات مال تو ..يکي مال من! باشه؟ !گفتم: باشه هر بار يه شکلات ميذاشتم توي دستش اونم يه شکلات توي دست من. باز همديگه رو نگاه ميکرديم..يعني که دوستيم! دوست دوست من تندي شکلاتم رو باز ميکردم و ميذاشتم توي : دهنم و تند تند اونو ميخوردم. ميگفت اي شکمو! تو دوست شکمويي هستي! و شکلاتش رو ميذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگ. ميگفتم بخورش! ميگفت نه! تم.... من همش رو خورده بودم. گفتم اگه يه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن يا کرمها..اون وقت چي کار ميکني؟ گفت مواظبشون هستم. ميگفت ميخوام نگهشون دارم تا موقعيکه دوست هستيم...و من شکلات و ميذاشتم توي دهنم و ميگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستي که تا نداره! يه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بيست سال...شده که گذشتهحالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ي شکلاتهاي خودم و خوردم..اون اما همه ي شکلاتهاشو نگه داشته. حالا اومده امشب که خدافظي کنه. ميخواد بره.. بره اون دور دورا...ميگه ميرم اما زود برميگردم! من ميدونم ..ميره و برنميگرده... يادش رفت شکلات رو به من بده. من اما يادم نرفت. يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم اين براي خوردن..يه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچولوت! يادش رفته بود که صندوقي داره براي شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد خنديدم.. ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره.. مثل هميشه! خوب شد همه ي شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هيچکدومش رو نخورد.. ........ .... حالا موندم که با يه صندوق پر از شکلات نخورده چي ميخواد بکنه؟اين برايه کسي که دوسش دارم 
" مه"
دختران دشت!
سر شکسته گی!_
در باغ راز وخلوت مرد کدام عشق_
چرا نظر نمیدین؟ 



