تبليغاتX

FreeCod Fall Hafez

قبله گاه

قبله گاه

طنز با طنز

زمستان

 

بهار

 

زمستان

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

تا به حال این چنین حسی داشته اید  ؟    کدام حس ؟   طول می‌نماییم خدمتت گرامیتان که چگونه حسی !   

در عین حال که نیشتان باز است این هوا    و تمام 31 دندانتان*  نمایان است ! سعی وافر دارید  آن نیش باز را جمع نموده و تبدیل نمایید به یک لب‌خند نجیبانه !  و صد البته در آن امر ناموفق هستید  .

شاخ که سهل است دم نیز درآورده‌اید که با وجود سر و ریخت کافر مابانه‌یتان چگونه چنین چیزی ممکن است** ؟   حرص فراوان می‌خورید که چه نگون‌بختی می‌باشیم ما***  !    

در عین حال دارید از فضولی هلاک می‌شوید تا یک سوال بپرسید**** و نمی‌دانید چطور سوالتان را بپرسید که حمل بر خوش‌آمدتان نشود  !   در آخر هم می‌خواهید با وجود تمام عصبانیت و حرص و غضب‌ناکیتان Choler خیلی محترمانه و دوستانه و مودبانه Big Smileb طرف را حالی نمایید که " آتین سور بابا "*****  .

 

 

* چیست ؟    ایرادی بر ما وارد است اگر 31 دندان داشته باشیم  ؟  اشکالی دارد یکی اش را سلمانی کشیده باشد ؟

چرا نیشمان باز بود ؟! مگر نمی‌دانستید ما وقتی عصبی می‌شویم خنده ‌می‌نماییم ؟ Wind5 

** چیست  ؟   خب اگر شما را با وجود سر و ریخت کافر مابانه‌یتان برای پسر یه ملا خواستگاری نموده و جواب نگرفته شرط نیز بنهند که باید چادر به سر کنی ! (گویی ما از ایشان خواستگاری نموده باشیم و آنان شرط می نهند اگر چادر بر سر نکنی جواب مثبت ندهیم تو را ! ) شاخ و دم در نمی‌آورید ؟ Grimace  

*** چیست ؟  مگر قبلن تجربه نداشته اید که والده‌های پسردار در مهمانی‌ها و مولودی‌ها و روضه‌ها تلسکوپ در دست سعی در رصد دختران دارند ؟ بعد ملاحظه‌ی آن والده های مکرمه و تلسکوپ در دستشان را بنمایید  و چنین مکان هایی نروید ! و باز هم نتوانسته باشید از آن رصدها جان به در ببرید !  

**** می‌خواستیم بپرسیم کدام دارالفنون درس خوانده !   (گویا مثل خودمان معمار بود  ) گفتیم شاید اندیشه نمایند ما غیر مستقیم سعی داریم جواب بله دهیم .

***** یعنی اسبت را بران بابا  .  یعنی بروید بابا حوصله‌تان را نداریم . یعنی تا گمتان ننموده‌ایم از مقابل چشممان خفه شوید   .  یعنی ..........  (افسوس که این‌جا اهل و عیال مردم وب‌لاگ می خوانند و  باید مودب بود والا طول می‌نمودیم یعنی چه     )

 

 

پی‌ می‌نویسیم : به جان شیطون بزرگه قسم ، اگر ما را به سخره بگیرید اول می‌کشیمتان !   بعد حلق آویزتان می نماییم  .

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

موقعی كه گارگين به فضا رفته بود ، خبرنگاری به در خانه‌اش می‌رود و از بچه‌اش می‌پرسد : " بابا كجاست ؟ "

 

بچه می‌گويد : " رفته است به فضا "

 

می‌پرسد : " كی برمی‌گردد ؟ "

 

می‌گويد : " ساعت 2 و 35 دقيقه و 7 ثانيه "

 

می‌پرسد : " مامان كجاست ؟ "

 

می‌گويد : " رفته نان بخرد "

 

می‌پرسد : " كی برمی‌گردد ؟ "

 

می‌گويد : " معلوم نيست ! "

 

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
سرنوشت!

در شب باران به خاك ريخته گاهي !

بوسه ي ابري كه دل سپرده به ماهي !

وسوسه ي سيب سرخ و بازي پرهيز

حيف كه دستم نمي رسد به گناهي!

خط به خط سر نوشت من مژه ي توست

زندگي كوه  بسته است به كاهي !!

زلف تو و عمر من؟چه راه درازي !

چشم تو وحال من؟چه روز سياهي!

مسئله ي مرگ و زندگي نظر توست

مي كشي و زنده مي كني به نگاهي!!

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:51 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
دف دف زنان بيا به شبستان من برقص
هوهو کنان بچرخ و به ايوان من برقص


چون گردباد پای بکوب و به پای خيز
چرخان ميان بهت بيابان من برقص


دست از ميان باغچه ی من برآور و
نيلوفرانه بر لب ايوان من برقص


گيسو رها کن ای شب پيچيده زير ماه
لختی ای آبشار پريشان من برقص


ای مستی هميشه به مينای  من بچرخ
ای تلخی مدام به فنجان من برقص


عريان شو ای جهنم ناب ای گناه محض
آتش بزن به خرمن ايمان من برقص


مرداد آتشين من اسفند دود کن
ارديبهشت وار به آبان من برقص


الوند من نشسته و خاموش تا به چند
برخيز ای غرور فروزان من برقص...

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

 صدای تو گرم است و مهربان 
 چه سحر غریبی درین صداست 
 

صدای دل مرد عاشق است
 که این همه با گوشم آشناست

صدای تو همچون شراب سرخ
به گونه ی زردم دوانده خون 
 

چنین که مرا مست می کنی
 نشانی ی میخانه ات کجاست ؟

به قطره ی شبنم نگاه کن
 نشسته به گلبرگ مخملی

به مخمل آن نیمتخت سرخ
اگر بنشانی مرا به جاست 

 صدای تپش های قلب من
 به گوش تو می گوید این سخن 
 

که عاشقم و درد عاشقی
 چگونه ندانی که بی دواست ؟

 ز جک جک گنجشک های باغ
 تداعی صد بوسه می کنم 

 بیا و ببین در خیال من
 چه شور و چه هنگامه یی به پاست

چه بی دل و بی دست و پا منم
چنین که شد از دست دامنم

چرا به کناری نیفکنم
 ز چهره حجابی که از حیاست

دلم همه شد آب آب آب
 که سر بگذارم به شانه ات

مگر بنوازی و دل دهی
 که فاش کنم آنچه ماجراست 

 به زمزمه گوید زمان عمر
 که پای منه در زمین عشق 
 

به غیر هوای تو در سرم
 زمین و زمان پای در هواست

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
  یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
    هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم


    از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
    صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم


   در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

    از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم


     بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
     چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم


 

     میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
      گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم


     هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
     رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم


    چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
     منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم


    گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
    با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم


   چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
    تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:48 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

گاو ماما می کرد

 

گوسفند بع بع می کرد

 

سگ واق واق می کرد

 

و همه با هم فریاد می زدند ؛ حسنک کجایی ؟

 

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت های زیادی است که به

 

 خانه نمی آید او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به

 

 تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلو آینه به موهای

 

خود ژل می زند .

 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .

 

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته

 

است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند . چون او با

 

پتروس چت می کرد .

 

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد . پتروس دید که سد

 

سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود . او نمی دانست

 

که سد تا چند لحظه دیگر می شکند . پتروس در حال چت کردن غرق شد .

 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی

 

 ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .

 

ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریز علی چراغ قوه

 

داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد

 

کبری و مسافران قطار مردند . اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل

 

همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریز علی

 

مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد . او حوصله ی مهمان ندارد .

 

 او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند .

 

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .

 

او کلاس بالایی دارد . او فامیل های پولدار دارد . اما کسی با کسی کار ندارد و

 

همه این جمله را یاد گرفته ایم که این مشکل توست . او آخرین بار که گوشت قرمز

 

 خرید چوپان دروغ گو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله

 

ندارد ، چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و اصلا قرار نیست دیگر کسی

 

راست بگوید . به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های

 

قشنگ وجود ندارد .

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
     "  لحظه های عمر"

                                   

                    لحظه های عمر

 

                                      مرا می سوزاند

 

                                                      دست ها و پاهایم

 

                                                                            دفترهایم

 

                                                                      همه را

 

                                       دندان های شیری ات

 

                                                         مگر چراغی بیفروزند

 

 

                      ..................................................

      

         "جنگل انسانی"

 

              بگذار به تو بگویم ای دوست

 

                                  کلبه ام

 

                                    آن سوی جنگل است

 

                                                               درکنار برکه ای آرام

 

                                 و دشتی پر از شقایق وحشی

 

 

                                      اگر دلت

 

                                                هوای مرا کرد

 

 

                                                              باید خودت را

 

                                                              به دست حادثه بسپاری

 

                                                                باید از جنگل انسانی بگذری

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
               ( وهم وخيالات)

 

 

               پر و لبريز شد از وهم  وخيالات سرم

 

رفته یک شب ره صد سال کمالات سرم  

 

                        دل و سر پاي به راهي نهادند چنين

 

                        دل پي عشق وبه دنبال محالات سرم

 

 

                        فكر پرواز بلند است در اوج خيال

 

                         بهر پرواز ندارد پر وآلات سرم

 

 

                         هر چه فرياد زنم اين ره بيهوده مرو

 

                          گوش بسته ا ست به اين حرف ومقولات 

 

 

من دگر غرق سکوت و پرم از شک و هراس  

در پی آتی او پر ز سوالات سرم 

 

                           چه به سر آمده گرديده تهي از منطق

 

                          ز چه لبريز شد از وهم و خيالات سرم

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:46 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

کافی است!

فراموشی نمی خواهم.

اگربه زخم نیاندیشم

 

مرحم علف را....

 

به خواب کدام آهوبزنم؟

 

نه گریز...نه تسلیم...

 

نه شرمساری...نه پشیمانی!

 

شکیبا وخد نگ

 

سروایستاده ام وسبزخواهم خواند

 

...نام است که نسلم را بر پا می دارد

 

وفرزندانم

 

... که مادر باغ می زایدشان

 

همه سرو نام خواهند داشت

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

ز دل نبود عاشقي ز يك نگاه محض بود

 

"اشتباه"

 

اگر چه گفتم عاشقم یک اشتباه محض بود

 

ز دل نبود عاشقی ز یک نگاه محض بود

 

خطای من اگر چه بود بروز یک علاقه ای

 

کرشمه ات در این میان کمی گناه محض بود

 

تو را در آسمان خود تصورم شد آفتاب

 

ولی شعاع نور تو چو شب سیاه محض بود

 

برای دیدن تو لب ز غنچه خنده وام داشت

 

پس از وقوع اشتباه به جایش آه محض بود

 

ز مبداء دل آمدم به مقصد نگاه تو

 

ولی ره نگاه تو خرابه راه محض بود

 

"مهدی" اگر چه قصد داشت دلش کند غلام تو

 

ولی گذشت نشکند دلی که شاه محض بود

نوشته شده در 86/12/05ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
اگر یکروز ، چند ساعت دیر به محل کارتان برسید ...

واکنش همسر/رئیس : این چه موقع اومدن به سر کاره ؟ می دونی ساعت چنده ؟ چرا اینقدر دیر اومدی ؟ چیکار می کردی ؟ کجا بودی ؟ با کی بودی ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !



اگر یکروز از ارباب رجوع ، زیر میزی یا همان رشوه ، دریافت کنید ...

واکنش همسر/رئیس : این چه کاری بود که تو کردی ؟ چرا این کار رو کردی ؟ مگه حقوق خودت برات کافی نبود ؟ مگه خرج و مخارجت در ماه چقدره ؟ چرا خرجت اینقدر رفته بالا ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !



اگر یکروز ، تقاضای چند روز مرخصی نمایید ...

واکنش همسر/رئیس : چرا تقاضای مرخصی کردی ؟ مگه اتفاقی برات افتاده ؟ جایی می خوای بری ؟ کجا می خوای بری ؟ چرا می خوای بری ؟ با کی می خوای بری ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !



اگر یکروز در پرونده هایی که زیر دست شماست ، اشتباهی رخ دهد ...

واکنش همسر/رئیس : چرا این اشتباه رو مرتکب شدی ؟ چرا توی کارت دقت نکردی ؟ چرا چند وقته که بی دقت شدی ؟ چرا اینقدر حواست پرته ؟ انگار که فکر و ذکرت یه جای دیگست ؟ حواست کجاست ؟ هوش و حواست پیش کیه ؟ به کی داشتی فکر می کردی ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !



اگر یکروز ، بعنوان کارمند نمونه اداره معرفی شوید ...

واکنش همسر/رئیس : از صمیم قلب بهت تبریک می گم . تو بعنوان کارمند نمونه شناخته شدی . حالا بگو ببینم ، چی شد که یکدفعه اینقدر عوض شدی ؟ چی باعث شده که اینقدر خوب کار کنی ؟ انگیزت برای خوب کار کردن چی بوده ؟ مشوقت کی بوده ؟ نکنه یه زن دیگه گرفتی ؟! خائن ! این چوب دستی من کجاست ؟! دیگه حق نداری پاتو نه توی خونه و نه تو اداره بذاری !





امیدوارم که با خواندن این مطلب ، به عمق فاجعه پی برده باشید ! پس به شما توصیه می شود که یا زوجه ای که رئیس باشد اختیار نکنید ، یا نگذارید که خانومتان رئیس شما بشود ، و یا اگر هم یک زمانی خدایی نا کرده ، روم به دیوار ، خانوم شما رئیستان شد ، سریعا و بدون هیچگونه معطلی ، از محل اداره متواری شوید و به دنبال یک شغل دیگر بروید !
نوشته شده در 86/12/04ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

  بين ما سال هاي پنجره است

  بين ما سال هاي ديوار است

  شعرهايت را مي نوشم

  با تمام گوش هاي تنم

  با تمام چشم هاي سرم

  رنگ هايت را

  و تو

  لب هاي مرا مي بيني

  كه

  تكان مي خورند

  . . .

  . . .

  بين ما سال هاي ديوار است

  بين ما سال هاي خاك و خاكستر

  با تمام پاهايم

  با تمام لرزش دستانم

  ديوارها را

   ديوارها را

  ديگر تو آنجا نيستي

  نواي دور آوازت

  با دوتاري وحشي

  هنوز

  هنوز

  لب هاي من مي خوانند

  بي هيچ

  شنيدني

نوشته شده در 86/12/03ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
میهمانی شش نفره. شبِ آدینه درکنارِ خانواده ای سالها دور از پدر...با صدای پر خَش ـ به پاسِ دود ـ برایشان زمزمه می کنم.

-رهایی از غم/نمی توانم/تو چاره ای کن/که می توانی

سرخوشِ قهوه ترک٬می خندم و همراه ام.

- غم ها بسرآمد/زنگ غم دوران/از دل بزدودم/منتظرت بودم/منتظرت بودم

یک قدم تا صبحِ منزل اما٬پر از بلاتکلیفی ست.

- تا تو مراد من دهی/کُشته مرا فراق تو/تا تو به داد من رسی/من به خدا رسیده ام

 

نوشته شده در 86/12/03ساعت 4:13 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
دیشب باد دیوونه باعث شد بفهمم پرده آبی اتاقم اصلا دلش نمی خواد تا آخر عمرش پشت پنجره بمونه و بپوسه. جوری خودشو به در دیوار میزد و با حرص تا دو متر اونور تر شیشه بال میزد که ترسیدم و فکر کردم این موجود حتی به قیمت ریش ریش شدن و تیکه پاره شدن می خواد بره. با شیشه ها دست به یکی کرده بودن و توهم میدادن که من عاصی بشم و پرده رو رهاش کنم تو باد. اما من از پنجره بدون پرده بیزارم. ازینکه حتی آفتاب بی اجازم وارد اتاقم بشه هم بدم میاد. اما به پرده هام قول دادم به محض اینکه یکی جدید بخرم تو باد رهاشون کنم. توی باد بهار.
نوشته شده در 86/12/03ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

تفاوتهای خون و اشک

خون قرمزه رنگه عشقه.اشک بیرنگه درد عشقه.

خون وقتی میاد  بیرون می سوزه اما اشک اول می سوزه بعد میاد بیرون.

خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه.

جای زخم خون خوب میشه ولی ماله اشک خوب نمیشه.

خون همیشه ماله درده و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال شادی و از رو خوشیه

نوشته شده در 86/12/03ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
  من آن مسافرم
                                     آن مسافر عاشق
                                               مسافری به دل آرزوهایم
که بردم رنج از آنها
                آنها که دل بردی من عاشق هستند.
                                    من که از آرزوهایم گذشتم.
                                                                  ولی از تو نمی گذرم
توی عشق من
                 بیا درد من را بشنو
                                            نگو که دوستم نداری
                                                                باورم کن
                                                                            که جز تو کسی یار من نیست
نوشته شده در 86/12/03ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
 

گله نمیکنم از اینکه دوری از من/

از اینکه نیستی حتی تو خوابم/

وقتی میخوامت به یادت گریه میکنم/

نیستی ببینی حال خرابم/

اگه نباشی تذانه هام میمیرن/

تو بازیه عشق بی تو میبازم/

گل قشنگم تویی تموم لحظه هام/

من با تو زنده ام مریم نازم/

.....

نوشته شده در 86/12/03ساعت 3:56 قبل از ظهر توسط فرشاد| |