تبليغاتX

FreeCod Fall Hafez

قبله گاه

قبله گاه

طنز با طنز

ای فرزند! بدان که تو را قدر آن باشد که نمایی؛ پس همواره بکوش تا نمایان‌ترت بینند.

چون تو را کار بالا گرفت، در خدمت‌گیری منشیان و کارگزاران از پای منشین که گویند: هر که منشیانش بیش، ارج و قربش بیشتر.

ای پسر! کارها پیش نرود مگر به شور. پس واژه دموکراسی آویزه گوش نما که از اقدم لغات سیاست است، به این معنا: در شورگیری همگان حریص باش و کوشا چنان که گویی بی رای ایشان قدمی نخواهی برداشتن و در عمل به میل و هوس خویشتن چنان راسخ که گویی مجری حکم ایزد منانی.

ای نور دیده! این قوم چاکران متصلانند، پس تحکیم اتصالات خویش با زعما را منظور نظر دار.

باری بر کار گذشتگان همواره به دیده تحقیر نظر کن و از امورات کار خویش چنان گوی تا مستمع تو را یگانه دهر در اشتغالت پندارد.

هشدار كه افضل اوقات تدبر در هنگام اجابت مزاج باشد، پس قدر بدان و در آن حال براي امور، تصميمات آني بگير. بر تصميم خود ساعي و مصر باش، تو گويي در شور با افضل فضلاي قوم بدان دست يازيده‌اي.

این گونه دولت‌ات تا ابد مستدام ماند. ان‌شاءالله.

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:37 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

چند روز پیش، سوار اتوبوس شرکت واحد که شدم، دیدم روی شیشه‌ی پشت صندلی راننده نوشته: «لطفاً کتاب‌ها را از اتوبوس خارج نفرمایید». هرچه به اطرافم نگاه کردم، کتابی ندیدم. کمی بیش‌تر که دقت کردم، دیدم تعدادی جعبه‌ی پلاستیکی به دیواره‌ی اتوبوس چسبیده که ظاهراً قرار بوده درون‌شان کتاب باشد.

این روال، چند روز ادامه داشت و من هیچ‌گاه موفق به مشاهده‌ی کتاب در آن جعبه‌ها نمی‌شدم. تا این‌که یک روز، وقتی بر روی صندلی اتوبوس نشستم، متوجه شدم کتابی در جعبه است. عنوان کتاب، «آداب شهروندی» بود و ناشرش هم شهرداری تهران. شروع به خواندن کردم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود، که احساس کردم گلویم می‌سوزد. به سرفه افتادم. بوی سیگار می‌آمد. با خودم گفتم: «لابد باز هم راننده دارد سیگار می‌کشد.» حدسم درست بود. کتاب را برداشتم و به سراغ راننده رفتم. بعد از سلام و علیک و گفتن «خدا قوّت»، از او پرسیدم: «شما این کتاب را خوانده‌اید؟» نگاهی به کتاب انداخت و گفت: «نه. چه‌طور؟» گفتم: «توی این کتاب نوشته که سیگار کشیدن در مکان‌های سرپوشیده‌ی عمومی ممنوع است.» راننده گفت: «برای شما نوشته؛ نه برای ما.»

یک نگاه به کتاب کردم و یک نگاه به داخل اتوبوس. بعد بلافاصله رفتم و سر جایم نشستم و بقیه‌ی کتاب را خواندم. وقتی تمام شد و کتاب را بستم، دیدم پشت جلدش عکس نویسنده را زده است. باورت می‌شود؟ … خیلی شبیه راننده بود!

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:36 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
آقایان بانوان

چشم  --------»  چشمه
گردن   --------»   گردنه
دماغ   --------»   دماغه
گوش  --------»   گوشه
زبان    --------»   زبانه
دندان  --------»   دندانه
لب     --------»   لبه
رگ     --------»   رگه

به توصیه‌ی دوستان این موارد اضافه شد:
ساق  --------»   ساقه
پوست --------»  پوسته
------------------------
مصراع :
در مورد «دست» مسئله برعكس است!

 

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:30 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
یک سخنران الهی-عرفانی : بله.کتاب،انصافاً چیز خوبی است و حافظ در بارۀ کتاب یک شعری دارد که می دانیم در اشعار گوته ،شاعر آلمانی هم رد پای آثار او به چشم می خورد و در همین انگلستان که نزدیک آلمان است،یک شاعری به نام شکسپیر می گوید:"بودن یا نبودن؟مساله این است."و این، یعنی به قول فرنگی ها کریتیک و ما، در اینجا ترجمه اش کرده ایم: برخورد انتقادی در عرفان ناب سرچشمۀ هستی.
پس در مجموع،از نقطه نظر نگاه عرفانی،کتاب چیز مهمی است و ابن عربی کتابی دارد با عنوان:فصوص الحکم که در شعر عرفا،از کتاب به عنوان یار دانا و خوش بیان و مهربان(معادل همان کایند انگلیسی خودمان)یاد شده است،آن جا که می گوید:"من یار مهربانم، دانا و خوش بیانم."

یک فیلمساز معترض : الیوم استعمال و تکثیر و چاپ و خرید و فروش هر گونه کتاب بدون اجازۀ نویسنده و مترجم و ناشر و حروفچین و موزع و بدون اجرای قانون کپی رایت،بأی نحو کان حرام بوده،حکم محاربه با تاریخ حیات اندیشۀ بشری را داشته،بر نویسنده واجب است شماره حسابی برای امور خیریه دائر نماید تا علاقمندان،در صورت استفاده از کتاب مذکور،بتوانند به نیازمندان کمک کنند.

یک تئوریسین جنس دومی : یک نمایشگاه،نمایشگاه ساخته نمی شود. زور مسئولین مربوطه از آن نمایشگاه می سازد.اینجاست که کتاب به"اُبژه"تبدیل می شود و در حاشیه و در رابطۀ نامتوازن با نمایشگاه قرار می گیرد.کتاب،همان"دیگری"است که نمایشگاه بر آن سلطه پیدا می کند.هنگامی که یک کتاب سعی می کند خودش را تعریف کند،با عبارت:"من متأسفانه،با عرض معذرت،بی ادبی می شود،رویم به دیوار...یک کتاب هستم"،شروع می کندوهیچ شیئ دیگری اینطوری با شرمساری خودش را تعریف نمی کند.در نمایشگاه،کتاب دست و بال خودش را جمع می کند و به حاشیه ای می خزد .نکند مشمول جمع آوری و عدم توزیع قرار گیرد و یا نویسنده و ناشر و حروفچین ،نقره داغ شوند.

یک نویسندۀ رمانهای پرفروش و پر طرفدار : آه ای کتاب!غروب عشق غم انگیز تو،هم نوا با آهنگ چکش قلب محزونم،یادآور آن روز پاییزی بی کتاب است که نصرالله و جمیله ،مانع دیدار من با تو شدند و با آن ماشین گوجه ای بسیار شیک،به خانه ام آمدند و تو را داخل قلب وجود کتابخانه ام گذاشتم و به امید واخوردۀ آشپزخانه رفتم تا مسمای بادمجان درست کنم و از ته دهلیزهای چپ و راست دلم،سرشکهای بزرگ غم را سرازیر ساختم و حس کردم ته حلقم چیز بسیار گُنده ای قلمبه،بیرون زده است.ای کتاب،دوستت دارم...

یک نیروی انتظامی : ما، با کتابهای متبرّج که جلدهای تنگ و چسبان داشته باشند یا از رنگهای تحریک کننده برای روی جلدشان استفاده کنند ، حتماً برخورد می کنیم.

یک فیلمساز جهانی و شارح آثار حافظ و سعدی و حنظلۀ بادغیسی : هر کتابی ممکن است خوب باشد ولی همانطور که رُمبو هم به این گفتۀ من اشاره می کند،باید مطلقاً مدرن بود و قرائت مدرن از کتاب داشت و با رویکرد جدید به آن نگاه کرد و من دارم به شیوه جدیدی از چاپ کتابهای بزرگان ادبیات کشورمان فکر می کنم که خواننده مجبور شود با رویکرد جدیدی کتاب را بخواند وبرای خواندن حروف آن طی یک پروسۀ پیچیده،بالانس بزند و پاهایش را با زاویۀ 65 درجه از سطح زمین نگاه دارد ،تا آیا بتواند از خوانش جدید چیزی سر در بیاورد،یا نتواند؟!

یک نویسندۀ صاحب سبک : چنین می نماید که کتاب،در نمایشگاه که ریختی است آمیغ گونه از نمایش + گاه،از سوی جویندگان و پویندگان، فراچنگ می آید تا هر سالیانه سال،در آن جا،سازی نو فراپیش آید و در مایۀ ابوعطا نواخته شود و آب سربالا رود و غوک خواند و خریدار و ناشر را بجنباند با حرکات موزون،همساز و دمساز،جنباندنی:ایدون باد!

یک مسئول امور شهری : کتاب علی الاصول چیز خوبی است و احساس من این است که شهرداری باید حوزۀ کاربردی اش را کار کرده،حوزۀ محتوایی اش را هم فراهم کند و باید برای گسترش و توسعۀ فرهنگی و فرهنگ سازی،به سمتی حرکت کنیم که بتوانیم هر پروژۀ فرهنگی را چند بار افتتاح کنیم و ظرفیت افراد اهل قلم را فراهم کنیم و آن را بالا ببریم و رییس جمهور که شدیم،بیشتر بالا می بریم و به آسمان هفتم می رسانیم...

یک مقام خیلی مسئول نمایشگاه : به همت دانشمندان و مخترعان جوان،ما نمایشگاه کتاب را افتتاح کردیم و بر اساس تحقیقاتی که انجام داده ایم،سرانۀ مطالعۀ جامعۀ ما،مرتباً ثانیه به ثانیه دارد بالا می رود و ما،برای مطالعۀ کتاب همۀ مردم دنیا برنامه داریم و نمایشگاه امسال،قابل قیاس با نمایشگاه های قبلی و سایر نمایشگاه های کهکشان راه شیری نیست و هیچ مویی نمی تواند در درز آن داخل شود و از منجلابهای لوله های تهاجم فرهنگی به داخل بیاید.بنا بر خواست واراده و همت همین جوانان،مکان فرهنگی ،جای چسباندن پوستر و فروش بعضی کتابها نیست،بلکه جای کندن پوستر و جمع کردن کتابهای مذکور است...

یک کارشناس فرا- پسا – مدرن : به زبان بسیار ساده،کتاب،تحول منحصر به سکون در قالب یک گفتمان هژمونیک را به یک رابطه ی بین گفتمانی آنتی کنسرواتیستی در پروسۀ آنتومورفیک پُشتانی سنجه ی معنایی ،معنا می بخشد ولی با تأسف سرانۀ مطالعۀ و سطح نظام اندیشگی مردم،بسیار پایین(=cheap)است و این قرائتهای فرامدرن رانمی فهمند...

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:28 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
(گزیده ای از تیترها و مطالب مهم نشریات دنیا)
• "کریستین ساینس کیبورد"،بولتن داخلی ادارۀ ثبت احوال شهر آمانداگوام در حوزۀ دریای کارائیب،در گزارشی جنجالی،به نقل از یک منبع مطلع افشا کرد که یک دانشمند جوان و سخت کوش این منطقه،اخیراً موفق شده است با تجهیزات دست ساز و با کمک و همیاری بقالی محلۀ سکونتشان در آشپزخانۀ منزل،تعدادی سیاهچالۀ هوایی و ابرکهکشان را کشف و اختراع کند.بر اساس همین گزارش ،این دانشمند جوان،از سوی"انستیتو تحقیقات جهانی در سیاهچاله های کهکشانی"JDSK) )به عنوان دانشمند سال دنیا شناخته شده و تلاشهای اکیپی از زبده ترین کارشناسان مافیا،سیا ، موساد و اینتلیجنت سرویس برای تعرض به نامبرده ،با اقدام به جا و به موقع دانشمندان دنیا خنثی شده است.بنا به گزارش همین نشریه،پیش از این یک دانشمند جوان و کوشا از همین کشور ،موفق شده بود کرۀ ماه را کشف و اختراع کند.

• روزنامۀ علمی:"the science of sheere morgh ta joone adameezad"که یک روزنامۀ معتبر علمی دنیاست و در پنج قاره توزیع روزانه دارد،گزارشی از ایران چاپ کرده است .بر اساس این گزارش،جز در نقاط محدودی واقع در قلل مرتفع این کشور،از برف و سرمای چند ماه گذشته خبری نیست.به گفتۀ منابع آگاه، این امر، در راستای وعدۀ دولت مبنی بر توافق با مسئولین آسمان هفتم برای اخراج جبهۀ هوای سرد از آسمان این کشور بر اساس یک برنامۀ پیش بینی شده و زمانبندی شده انجام گرفته است و از جمله پیروزی های بزرگ دستگاه های اجرایی این کشور به شمار می آید.یکی از مسئولین اجرایی گفته است پاره ای از بازماندگان مافیای سرما در قلل مرتفع لانه کر ده اند که این مسئله تا یکی دو ماه آینده حل خواهد شد و مردم عزیز می توانند طعم شیرین گرما را بیش از پیش بچشند.

• ممنوعیت فروش پوستر و نوار موسیقی در نمایشگاه کتاب امسال تهران،موضوع گزارش خبری نشریات مهم محلی حوزۀ جزایر برموداست.روزنامۀ"استراتژی های فرهنگی نمونۀ جهانیان"ضمن تمجید از این اقدام مسئولین ایرانی،نوشت:"در سالهای گذشته،مسئولین نمایشگاه کتاب تهران،اجازه می دادند که پوستر شاعران و ادیبان ایرانی ، و یا کاست صدای همراه با موزیک آنها،در غرفه های نمایشگاه به فروش برسد که این امر،آثار منفی بر نرخ سرانۀ کتابخوانی در این کشور داشت.تحقیقات علمی نشان می داد مدت زمانی را که افراد به خواندن کتاب اختصاص داده بودند، صرف زدن پونز روی پوسترها و نصب آن به دیوارها می کردند که این امر،صدمۀ جبران ناپذیری بر پیکرۀ فرهنگ بشری وارد می آورد که با تدبیر بموقع مسئولین نمایشگاه کتاب تهران،جلوی سودجویی شاعران و نویسندگان و ناشران و پونزفروشها گرفته شد.

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:27 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

 در کابل قديم فيل فتح بهادر يکی از فيل های مشهوری بود که در اثنای جنگ توپ را به جبهه انتقال ميداد و به آن نسبت برای اين فيل روزانه پنج نان روغنی تخصيص داده بودند . فيلبان که آدم چوچه داری بود چهار نان را به فيل ميداد و يکی را خانه می برد . کسی اين خبر را به امان الله خان انتقال داد که فيلبان حق فيل را پوره نمی دهد . مشوره به آن شد که تفتيش بفرستند و چنان کردند ... يکی دو روز به فيل پنج نانی دادند و روز سوم فيلبان به تفتيش گفت برادر تو هم چوچه دار و مه هم چوچه دار ، بيا يک نان تو بگير و يک نان مه و سه نان به ای بی زبان ميتيم ، بسش است . جور آمدشان شد و چنان کردند ولی جاسوسان اين کيفيت را نيز احوال دادند و از آن بالا تفتيش ديگری بالای هر دويشان فرستادند . با امدن تفتيش دومی که او هم در بردن يک نان ديگر قناعت کرده بود وضع فيل فتح بهادر خراب تر شد و تفتيش سومی و از مو ظالم هايش سر کُلشان فرستادند . چند روز باز هر پنچ نان به فيل می دادند و اما فيلبان با تفتيش ظالم هم جور آمد ، قسمی که يک يک نان به فيلبان و دو تفيش اولی و دونان ديگر را تفتيش ظالم بِبَرد و فيل را علوفه بس است . از آن بعد چنان ميکردند در مدتی کوتاهی فيل از لِنگ افتاد و پادشاه که از اين واقعهء خبر شد امر کرد که تفتيش ها بر گردند و فيل و فيلبان و نان روغنی را به حال اولش رها کنند وگرنه ما ديگر فيلی برای کش کردن توپ نمی داشته باشيم .   

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:24 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

در زمان امير عبدالرحمن رسم کاکگی در کابل قديم بسيار پرجوش و با اهميت بود . کاکه ها در امور اجتماعی هم سهم می گرفتند و بسا حق مظلوم را از ظالم می ستدند ، نه مانند کاکه های زمان که خود با ظالم همدست می شوند . و اما قصه در انجاست که امير هم خود را از آنجمله ميدانست . روزی بر آن شد که در جمع کاکه های شهر کابل يک کاکه باشی مقرر کند و همهء مسايل کاکه ها را همين باشی مسووءل باشد . به اين نسبت همهء کاکه ها را صدا کردند که بياييد که از ميان شما کاکه ترين را بر می گزينند و رءيس شما می سازند و کاکه ها که خود چنين ماجرا های را خواستار بودند که کاکه گی خود را به رخ دگران بکشند آن را قبول کردند و در محضر امير جمع شدند تا چگونه انتخاب شوند . امير آمد و بعد از مراسم لازم در جايش قرار گرفت وچگونگی انتخاب را چنين شرح داد : جلادی می آيد و من از کاکه ترين شما می خواهم که خود را به دست اين جلاد خونخوار بسپارد ، تا او را در اين محضر عام سر از تن جدا کند .اگر چه اين شيوه امتحان احمقانه هم باشد ولی تغييری ندارد . کاکه ها به پچ پچ افتادندکه ناگهان از ميان شان کاکهء بالا شد و گفت من حاضرم . آن کاکه نزد خود سنجيده بود که امير خود کاکه است و به هر حال اين امتحان عملی نخواهد شد و با اين ريسک وارد ميدان شده بود . امير که مرد را ديد به جلاد امر کرد که سرش را مانند پنير ببر . و جلاد فوراْ دو انگشت در سوراخ های بينی اش کرد و سرش را به شدت عقب کشيد و سيلاوهء اش را به گردنش گذاشت ... مرد که تا اينجا ها انتظار نداشت وارخطا و پشيمان شده بود و هر آن وضعش خراب تر می شد .....

     ولی در لحظهء ايکه کارد خراش نازکی در گلون کاکه آورده بود امير دست بالا کرد و اين علامهء توقف بود برای جلاد . جلاد مرد را بلند کرد و امير نزد اين کاکه ترين کاکه ها آمد و چپن خواست که به دست خود اورا بپوشاند ... ولن کاکه با لحن لرزانی خطاب به امير گفت بهتر است به جای چپن برايم تنبانی بخواهيد که با دست خود بپوشم .. امير که سريع الانتقال بود فوراْ به پايين پای آن کاکه که تر شده بود نظر انداخت و موضوع را فهميد ...   

نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:23 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
 
یک نفر که از بسیاری ها قرضدار بود نزد یکی از آنها که دوستش هم بود شکایت کرد که با این همه قرض ها و قرضدار ها چکنم . آن دوستش گفت هر که آمد از قرضش پرسید بگو که ۵ . آن مرد این فرمول را به کار برد و هر که آمد و خواهان قرض خود شد ُ وی آنقدر ۵ گفت که همه گفتند آین بیچاره دیوانه شده بروید و از قرض خود هم بگذرید . وقتی که خود آن دوستش که مخترع این نیرنگ بود جهت اخذ پول خود آمد . آن مرد که یاد گرفته بود باز هم گفت پنج . دوستش گفت بجیم بشین دگه : پیش ۵ هم ۵ ِ پیش صاحب ۵ هم ۵ .
نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:22 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
 تعداد خدایان در یونان دوازده بوده اما وقتی سیزدهمی وارد می شود یكی از آنها را می كشد و خود به جای او می‌نشیند و از آن به بعد همه چیز به هم می ریزد و اوضاع خراب می شود.

_ به قول (ویل دورانت) از آنجا كه دوازده عددی بوده كه به 2 و 3 و 4 و 6 بخش پذیر بوده و عدد كاملی به شمار می آمده و درست بعد از آن عدد سیزده است كه به هیچ كدام از آن اعداد بخش پذیر نیست، نحس شده است.

_ مسحیان؛ یهودای خیانت كار را سیزدهمین آن دوازده نفر می دانند.

_ در روز جمعه،13 اكتبر 1307 میلادی تعدادی از اعضای فرقه ای از صلیبیون نظامی قرون وسطی توسط فرمانداران فیلیب چهارم، شاه فرانسه دستگیر و محكوم شدند.

_از آنجا كه این عدد را نحس می دانند، بعضی از معماران تا همین اواخر در بناها از ساخت طبقه سیزدهم پرهیز می كردند.

_گاهی پلاك سیزده بر روی نشانی ها گذاشته نمی‌شود.

_مسیحیان در یك اتاق و پشت یك میز، سیزده نفر (در ضیافت شام) نمی نشینند.

_در هواپیمای ایرباس، صندلی شماره سیزده وجود ندارد.

_سیزده در مسیحیت، عدد یهودا اسخریوطی است.

_عدد اجتماع جادوگران نیز سیزده است.

_در ایران هم در نگاه عامه مردم با شومی عدد سیزده مواجه می شویم
نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:5 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

 

               توي خانه انگار ، پدرم بود که گفت : درس را خوب بخوان

 

                                                     درس را خوب بفهم : بلکه چيزي بشوي، درس را ول نکنيم

 

               چه کشنده است اين درس 

 

                                                      چه خوش است دانشگاه ، سال بالايي ها چه صفايي دارند ...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با ...


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در 87/03/30ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
+"هانی هانی هانی هانی
هانی هاااااااااانی..
عدس و کلم قر و قاطی!!!
هااااااانی...
بیییییییییب!
هااااااانی...
بییییییییییب!!"

=))
نوشته شده در 87/03/30ساعت 3:46 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
نوشته شده در 87/03/30ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

ابی تمام روز دارد برایم میخواند ... میخواند و تکرار میکند :

......

تورا نگاه مي‌كنم كه خفته‌اي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تورا نگاه مي‌كنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف مي‌زنم كه گفتني ترين تويي

من از تو حرف مي‌زنم شب عاشقانه مي‌شود
تو را ادامه مي‌دهم ، همين ترانه ميشود

كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود كه خسته‌ام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس

......

نوشته شده در 87/03/29ساعت 4:5 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

وطن یعنی صفِ نون و صفِ شیر

وطن یعنی همش درگیرِ در گیر

وطن یعنی همین بنزین همین نفت

همین نفتی که توی سفره ها رفت !!

وطن یعنی تمام سهمِ ملت

یه تیکه نون و باقی هم خجالت

وطن یعنی که اصلاحات چینی

وطن یعنی که روز خوش نبینی

وطن یعنی همین آیینهِ دق

وطن یعنی خلایق هرچه لایق

وطن یعنی تحمل تا به طاقت

وطن یعنی حماقت در حماقت

نوشته شده در 87/03/29ساعت 4:3 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
دارم میرم از شهری که با این همه آشنا غریبم در ان!خفگی امانم را بریده راهی جز فرار از ۲۰سال سختی  بی خانمانی قرض ندارم. چقدر جستجو کردم یاری دهنده ی مهربانی در شهرم اما دریغ و افسوس نیافتم!میگردم پیدا کنم جایی که با راحتی خیال مثل دخترک داخل عکس به نیش بکشم تکه ای هندوانه

نوشته شده در 87/03/29ساعت 4:1 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
میروم خسته و افسرده و زار

 سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میروم ازشهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 میبرم تا ز تو دمرش سازم

 ز تو ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده به گورش سازم تا

از این بس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که ببرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

 دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر بایم بست

 میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده در 87/03/29ساعت 3:58 قبل از ظهر توسط فرشاد| |

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست ليلی را بسازد. از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنکه با خبر شود عاشق شد. ساليانی است که ليلی عشق می ورزد. ليلی بايد عاشق باشد زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان، خدا گفت : به دنيايتان می آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است : عشق

هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر. عشق کمند من است، کمندی که شما را پيش من می آورد؛ کمندم را بگيريد و ليلی کمند خدا را گرفت. خدا گفت : عشق فرصت گفت و گو است؛ گفت و گو با من، با من گفت و گو کنيد و ليلی تمام کلمه هايش را به خدا داد؛ ليلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند و ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند...

نوشته شده در 87/03/29ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.

كمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْ‌آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.
هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

نوشته شده در 87/03/28ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط فرشاد| |
بی تو تنها خواهم ماند

اگر ردپایت را

ماسه های ساحل از یاد ببرد

بی تو غروب بودن

اگر چشمانت

صبح فردا را ز یاد ببرد

واژگان بی قافیه می مانند

اگر بیت وصالت نگویم

ملامت شدم

از این همه اشتیاق

اگر کنارت بودم

که ملامت نمیشدم

دلم به دیدنت امیدوار است به عشق

اگر ببینمت که اینقدر بی قرار نمیشدم

نوشته شده در 87/03/28ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط فرشاد| |
 

 

وکلا ۴ دسته اند البته امیدوارم وقتی من به شغل شریف وکالت روی آوردم دسته پنجمی هم به این ۴ دسته اضافه گردد

حال کدامیک از این گروه ها موفق تر اند برمی گردد به دیدگاه و نقطه نظر آدم ها در زمینه موفقیت

دسته اول

از نظر من که اصلا شاید هم نظر کارشناسانه ایی نباشد ، دسته ایی هستند که نه سواد دارند نه جرات

ولی گزینه هایی برای موفقیت دارند

۱- حرافی

۲- داشتن روابط یا رابط در شعب مختلف در دادگاه های متفاوت

۳- در اختیار داشتن پول و بلد بودن فنون باج دهی

این دسته وکلا جزو وکلای همیشه موفق مملکتی می باشند و هیچ پرونده نا موفقی در آستین جادویشان بیرون نخواهد آمد

دسته دوم که اتفاقا سواد حقوقی بالایی دارند و از حس انسان دوستانه نیز برخوردان و به قول افشین قطبی دل شیری هم دارند

این دسته از شهرت و محبوبیت والایی هم در جامعه ملی و هم بین المللی برخوردارن ( که شاید خود موفقیتی باشد)

ولی یک پرونده موفقیت آمیز هم در آستین ندارند ، چرا که با همان پرونده اولی همراه با موکل خود راهی زندان اوین که خیلی هم خوش آب و هوا است (الان قزل حصار ) منتقل می شوند و دسته جمعی سال های خوشی را برای نوشتن رمان می گذارند که البته ممکن است نوبل ادبی نصیبشان شود

دسته سوم نه حراف است نه روابط و رابط دارد نه هم از فن باج دهی بوی برده است نه سواد دارد نه هم دل شیریی دارد ، این گروه روح بسیار لطیفی دارند و به وکیل خانواده البته نه سبز نه هم زرد معروف اند ، وظیفه این گروه طلاق دادن شوهر ها و زن های ناسازگار است که البته صد البته اون کنارا روح لطیف زمیه تجدید فراشان را فراهم می کند در یکی از این پرونده های طلایی

دسته چهارم نه حراف است نه روابط و رابط دارد نه هم از فن باج دهی بوی برده است نه سواد دارد نه هم دل شیری دارد نه هم روح لطیفی برای تجدید فراش

این دسته از زور بازوی بالایی برخوردار است و این وکلا اصولا وکلای تجربی و پایه ۳ می باشند و در جامعه به شر خر شهرت یافته اند

که هر آدمی با دیدنشان در جا از ترس زهره ترک می شود و جابه جا جان به جان آفرین تسلیم می کند

نوشته شده در 87/03/28ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط فرشاد| |
و تو میدانی که در اینجا

                                آفتابی نیست

                                                 ماهی  نیست

جلوه ی باغ و بهاری نیست

                                چار فصلش هم زمستان است

این شب قطبی

                        سحر گم کرده ظلمانی است

مانده سر ها در گریبان ها

هر کسی در چار چوب روزگار

                                      کار خویش زندانی است

 

نوشته شده در 87/03/27ساعت 4:38 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که تو را دوست دارم

دیوانه وار عاشقت شدم

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی


و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

نه تو از عشق من دست میکشی


و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود

سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم

پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است

و قلبم در آرزوی تو می سوزد

ولی دیگر وقتی نیست باید رفت

دوستان گلم خوبی و بدی دیدید

مارو حلال کنید

 

من دارم به جایی میرم که همه یه روز میرند

 

برم پیشه خدای مهربونم

که تنها اون باهام

روراست بود

 

 

:حرف اخر


در این دنیا دیگر عشقی نیست

اگر هم است اون عشق نیست

 

اون یه عادته

ولی ای کاش این عادت همیشگی بود

برای همتون متاسفم

منتظرتونم

دیر یا زود میایید

منظورم نت نیست اون دنیا

نوشته شده در 87/03/27ساعت 4:27 قبل از ظهر توسط فرشاد| |
سلام.بالااخره بعد از گذشت سال های دور و دراز تونستم وبلاگو به روز کنم یعنی مه و خورشید و فلک دس به دست من  دادن تا شاخه غول رو بشکنیم.

نوشته شده در 87/03/27ساعت 4:14 قبل از ظهر توسط فرشاد| |